دفاعیه محمدمنصور هاشمی از مدرسه علوم انسانی فرهنگ؛

مدرسه فرهنگ و پاسخ به پرسش هایی ناظر به مسأله عدالت اجتماعی

مدرسه فرهنگ و پاسخ به پرسش هایی ناظر به مسأله عدالت اجتماعی عطر حرم: محمدمنصور هاشمی، پژوهشگر فلسفه طی یادداشتی به برخی حواشی و پرسش های پیش آمده درباره مدرسه علوم انسانی فرهنگ پاسخ داده است.



به گزارش عطر حرم به نقل از مهر، محمدمنصور هاشمی، پژوهشگر فلسفه كه چندی قبل نام وی در اطلاعیه ای كه با امضای چند تن از فارغ التحصیلان دبیرستان علوم انسانی فرهنگ در پشتیبانی از این تأسیس این مدرسه آمده بود، در یادداشت مفصلی به حواشی پیش آمده بعد از سخنان طیبه ماهروزاده درباره تأسیس مدرسه فرهنگ پرداخته است كه در ادامه آمده است؛
چند هفته قبل ماجرایی پیش آمد كه اگر دعواهای سیاسی در بین نبود اصلاً كمتر كسی به آن توجه می كرد، ولی به جهت آن دعواها از دلش قصه های فراوان ساخته شد. من در این یادداشت، به روال دیگر جستارهای نقادانه ای كه نوشته ام، تلاش خواهم كرد به بهانه آنچه پیش آمد، ماجرا را از جنبه های گوناگون تحلیل كنم، چونكه تصور می كنم به این بهانه می توان به برخی مشكلات جامعه مان اشاره و توجه علاقه مندان به تأمل و تفكر را به آنها جلب كرد.
ماجرای رسانه ای مدرسه فرهنگ از كجا آغاز شد؟
طیبه ماهروزاده در برنامه زاویه در دفاع از مدارس غیرانتفاعی گفته بود چون او و همسرش -غلامعلی حداد عادل- برای پسرشان مدرسه مناسبی نیافتند به فكر تاسیس دبیرستان فرهنگ -نخستین دبیرستان غیرانتفاعی علوم انسانی در ایران- افتادند. این جمله برای بعضی این را تداعی كرده بود كه دبیرستان فرهنگ برای فریدالدین حداد عادل ساخته شده است و ماجرا از اینجا شروع شد. این آغاز اما صرفا بر پایه ی یك سوءتفاهم شكل گرفته بود. من دانش آموز دوره ی اول این مدرسه بوده ام و فرید حداد دو سالی از من بزرگتر است. او نمی توانسته دانش آموز این مدرسه باشد. كسانی كه گفتند موسس، مدرسه را برای پسرش ساخته بوده است ماجرا را اشتباه متوجه شده بودند. رسا یا نارسا، مسأله در حقیقت بیان احساس احتیاج به مدرسه خوب برای علوم انسانی بوده است. آنها كه منطقی تر بودند بعدِ رفع این سوءتفاهم از این مورد گذشتند و مسأله های فكربرانگیزتری مطرح نمودند، مسأله هایی كه پس از بیانیه هشت نفر از فارغ التحصیلان دوره های نخست این مدرسه به شكل گسترده عنوان شد. در ادامه به آن مسأله ها می پردازم و در آخر اشاره ای هم به آن بیانیه می كنم.
مدرسه فرهنگ و پرسش هایی ناظر به مسأله عدالت اجتماعی
مسأله ها تا جایی كه من دیدم چهار دسته بود: چرا مدرسه را برای گروهی خاص در تهران ساختند و مثلاً نرفتند در سیستان و بلوچستان بسازند؛ چرا موسس مدرسه كه خود از افراد عالی رتبه آموزش و پرورش بوده فكری به حال علوم انسانی و رفع مشكلات آن نكرده بوده و تنها یك مدرسه خاص ساخته است؛ چرا موسس مدرسه كه چهره سیاسی نامداری است از رانت بهره برده و مدرسه ای در جهت اهداف سیاسی اش ساخته است؛ و بالاخره اینكه اساساً چرا مدرسه ای غیرانتفاعی برای اشراف و “آقازاده ”ها ساخته اند. هر چهار پرسش به شكلی ناظر است به مسأله ی عدالت اجتماعی، مسأله ای كه قطعا دغدغه خاطر من هم هست و امیدوارم توضیحات بعدی ام این را روشن كند.
در فیلمی دختری از پسری می پرسد “بچه ی كجایی؟” و پسر جواب می دهد “بچه پایین”، می پرسد “پایین كجا؟” و جواب می شنود “پایین همه جا”! هیچ ابایی ندارم بگویم من دقیقا بچه پایین همه جا هستم. كسانی كه بعدِ ماجرای بیانیه گشتند تبار دوستان امضاكننده را درآوردند تا “آقازادگی” همه را اثبات كنند و حتی از اینكه داییِ مادر یكی از دوستان (نه بعد از انقلاب كه قبل از آن!) جایی مسئولیتی داشته است نگذشتند به رغم همه زحمتی كه لابد بر خود هموار كردند چیزی درباره من پیدا نكردند؛ به این علت ساده كه چیزی وجود نداشت. این را نوشتم كه بگویم مسلما حساسیت همه كسانی را كه نه برای پیدا كردن شعار در زد و خوردهای سیاسی بلكه از سر صدق نگران عدالت آموزشی اند با تمام وجودم درك می كنم، در واقع این حساسیت برای من صرفا مسأله فكری نیست، ناشی از تجربه زیسته است. حال با این مقدمه اجازه بدهید بروم سراغ پرسش های پیشگفته.
تأسیس مدرسه غیرانتفاعی علوم انسانی، اولویت مناطق محروم نیست
پرسش نخست شرافتمندانه و قابل احترام است، ولی مبتنی است بر تصوری غیرواقعی و ساده دلانه از فرآیند توسعه. نمی توان هیچ امری را یكباره و بدون در نظر گرفتن زمینه ها پدید آورد. وقتی امكانات محدود داریم و نیازها هم متنوع و متفاوت می باشد، ناگزیریم واقع نگر باشیم. برای یك منطقه محروم (كه البته نفس محرومیتش باید دغدغه خاطر و مایه شرم همه ما باشد) تأسیس مدرسه غیرانتفاعی علوم انسانی اولویت نیست. آنجا باید اشتغال ایجاد كرد، مدرسه ها و هنرستان هایی متناسب با نیازهای محل ساخت، به بهداشت و درمان رسیدگی كرد و مانند اینها. بیست و چند سال پیش وقتی دبیرستان فرهنگ راه اندازی شد ما در دوره اول آن به زحمت ده-دوازده نفر شده بودیم (دقیقا “به زحمت” به این مفهوم كه چندتایی از سر علاقه آگاهانه به علوم انسانی از آن مدرسه سر درآورده بودیم و چندتایی دیگر به رغم اینكه مدرسه ظاهراً مصاحبه علمی داشت مردودی های رشته های دیگر بودند كه خانوده هایشان آنها را به آنجا آورده بودند بلكه فرجی بشود؛ ثبت نام هم شده بودند چون شما وقتی مدرسه ای غیرانتفاعی ساخته اید، در كلاس هایش باید حداقلی از افراد باشند تا هزینه معلمها و غیره به نحو معقولی بین مجموعه سر شكن شود). وقتی مدرسه در تهران و در منطقه ای نسبتا مرفه این وضع را داشت فكر می كنید اگر در مثلاً محله ما در جنوب شهر تأسیس می شد، چندتا دانش آموز می توانست داشته باشد؟ با اطمینان می گویم تعداد دانش آموزانش به زور به چهار یا پنج نفر می رسید، چون در آن مناطق حتی اگر هم دانش آموز مستعدی خودش می خواست علوم انسانی بخواند خانواده كه آرزو داشتند چنانچه فرزندشان احیانا استعدادكی دارد از آن بهره بگیرد تا دكتر یا مهندس شود جلویش را می گرفتند (خانواده كه سهل است كسی كه در آموزش و پرورش محله ی ما باید پرونده ام را به مادرم می داد تا ببریم دبیرستان فرهنگ جوری برخورد كرد كه گویی من رسما محجورم و نباید بگذارند چنین تصمیم احمقانه ای بگیرم!).
وقتی محرومیت وجود دارد، چرا باید مدرسه ای غیرانتفاعی برای علوم انسانی ساخته شود؟
امكان دارد این پرسش ایجاد شود كه در شرایطی كه بسیاری محرومیت ها در اقصی نقاط كشور وجود داشته، اصلاً چرا باید مدرسه ای غیرانتفاعی برای علوم انسانی ساخته می شده است؟ برای رسیدن به پاسخ، این پرسش را در نظر بگیریم كه آیا وقتی خیلی از روستاها دبستان درست و حسابی ندارند، درست است كه در یكی از شهرهای بزرگ دانشگاه ساخته شده باشد؟ جواب به آسانی این است كه بله. مردم آن روستا هم از اینكه مملكت دانشگاه داشته باشد مستقیم یا غیرمستقیم و بخصوص در بلند مدت نفع می برند و خود همین دانشگاهی ها زمینه ای فراهم می كنند برای توسعه بیشتر كشور كه سودش دیر یا زود به مردم آن روستا هم می رسد.
بسترسازی برای رشد علوم انسانی هم از همین مقوله است. وقتی در كل یك كشوری علوم انسانی جدی گرفته نمی شده و بر پایه درك مضحكی از هوش به بچه هایی كه درس شان بهتر بود می گفتند بروند ریاضی یا تجربی بخوانند و به بقیه می گفتند بروند “انسانی” بخوانند و حتی یك مدرسه به دردبخور برای علوم انسانی وجود نداشت باید چنین مدرسه ای ساخته می شد. همانطور كه اشاره كردم مدرسه طبعاً باید جایی هم ساخته می شد كه زمینه ادامه حیات آن وجود داشته باشد (بماند كه اگر مثلاً مدرسه را در سیستان و بلوچستان هم می ساختند این پرسش ایجاد می شد كه چرا در كردستان نساختند و اگر در كردستان می ساختند باز به همین ترتیب؛ نكته این است كه به هر حال هر كاری را باید از جایی آغاز كرد و بعد آنرا رفته رفته توسعه داد).
من همواره بر این نكته تاكید كرده ام كه فراگرفتن علوم انسانی مانند فراگرفتن زبان است و وقتی كسی زودتر با حوزه گسترده تری از آن آشنا شود، زمینه جامع نگری و درك بهتر و موفقیتش در آن بیشتر است، تا وقتی دیرتر با آن آشنا بشود. كسانی كه مثلاً از رشته های دیگر برای دوره دكتری تغییر رشته می دهند و به علوم انسانی می آیند -صرف نظر از استثناهایی كه خودشان كاستی هایشان را درك و رفع می كنند- به طورمعمول واقعاً درك خوبی از نسبت علوم انسانی با هم ندارند و حتی وقتی در رشته ای متخصص می شوند، گرفتار توهم راجع به اهمیت رشته خود و نقصان در فهم تعاملات و خلاقیت های میان رشته ای در پهنه علوم انسانی اند. ازاین رو حقیقتا لازم بود مدرسه ای كارآمد برای علوم انسانی ساخته شود و سپس بسط پیدا كند. با دبیرستان پسرانه فرهنگ دقیقا همین اتفاق افتاد، چون به دنبال آن دخترانه اش ساخته شد. بعد مجموعه ای از مدارس نمونه دولتی از روی آن ساخته شد. سپس با موفقیت فارغ التحصیلانِ این مدرسه ها مرز میان مدرسه های ریاضی و تجربی با مدارس علوم انسانی برداشته شد و حالا برخی مدارس باكیفیت و موفقی كه پیش تر هیچگاه حاضر نبودند علوم انسانی داشته باشند در كنار سایر رشته ها علوم انسانی هم دارند. بماند كه هنوز در همین تهران كلاس های این مدرسه ها به سختی به حد نصاب می رسد (یكی از دوستان همدوره خودم در دبیرستان فرهنگ دو سال پیش علوم انسانی یكی از مدارس موفق تهران را كه اتفاقا به لحاظ سیاسی نقطه مقابل مدرسه فرهنگ فعلی است راه انداخت. به خواست دوستم آن كلاس را دیدم و لازم نبود كسی به من توضیح بدهد تا متوجه بشوم پس از بیشتر از دو دهه مشكل دوره اول دبیرستان فرهنگ آنجا هم هست و سطح بعضی بچه ها خیلی بالاست و سطح بعضی دیگر خیلی پایین و همه را ثبت نام كرده اند تا كلاس برقرار شود).
برای رفع سوءتفاهم این را هم بگویم كه سخنم به این معنا نیست كه الزاماً هر كس در علوم انسانی بناست موفق شود باید در مدرسه ای خاص درس خوانده باشد. به همان اندازه كه درس خواندن در مدرسه خوب چیزی را ضمانت نمی كند و خیلی از فارغ التحصیلان مدرسه های خوب موفقیتی كسب نمی كنند، درس خواندن در مدرسه نه چندان خوب هم ضرورتاً سبب موفق نشدن نمی گردد. در موفقیت یا عدم موفقیت عوامل گوناگونی دخیل است، ولی به هر حال مدرسه خوب یكی از عوامل تسهیل كننده رشد علمی و موفقیت می تواند باشد و از این جهت وجودش مغتنم است.
روزنامه نگار محترمی در این دعواها نوشته بود او و دوستش در مدرسه دولتی علوم انسانی خوانده اند و موفق هم شده اند، به رغم اینكه فضای مدرسه و وضع دیگر دانش آموزان مطلوب نبوده است. اینكه این روزنامه نگار و دوستشان موفق شده اند جای شادمانی و تحسین دارد، اما قاعدتاً به این مفهوم نیست كه ایشان می تواند با اطمینان به این شرطیِ خلافِ واقع (counterfactual) پاسخ بدهد كه اگر مدرسه بهتری می رفت و همكلاس های باانگیزه تری می داشت موفقتر نمی شد یا دست كم راحت تر نمی بود. ضمن اینكه به هر حال فضای عمومی در بچگی ما این بود كه دست كم در مدارس جنوب شهر عمدتاً كسانی به علوم انسانی می رفتند كه آینده ای در تحصیل برای خودشان نمی دیدند. گفتنش جای تأسف دارد، اما بگذارید صادقانه بگویم قبل از اینكه به دبیرستان فرهنگ بروم چون نمی خواستم ریاضی بخوانم رفتم دبیرستانی دولتی را برای علوم انسانی دیدم، فضای مدرسه جوری بود كه بدون پنجه بوكس و ضامن دار آنجا زیاد دوام نمی آوردید! ازاین رو با احساس بدبختی در همان رشته ریاضی دبیرستان نسبتاً خوب خودم ماندم تا فرهنگ تأسیس شد.
دولت، قدر مطلق نیست
اكنون و با این ملاحظات قاعدتاً خود به خود می رسیم به پرسش دوم و اینكه چرا آموزش و پرورش در این زمینه كاری نكرده بود. پاسخ این هم نسبتاً ساده است: چون دولت قادر مطلق نیست و خواه ناخواه كم و بیش متناسب با فضای جامعه و فشار درخواست ها حركت می كند و اصلاً برآمده از فضای جامعه است. اینكه كسی معاون وزارت آموزش و پرورش باشد و انگیزه هم برای ترویج علوم انسانی داشته باشد، سبب نمی گردد بتواند فرهنگ غالب بر كل جامعه را تغییر دهد، اما امكان دارد سبب شود بتواند یكی دو تا مدرسه آبرومند برای علوم انسانی بسازد و كم كم وجهه ای به این رشته بدهد و كمك نماید به تدریج سرنوشت این علوم در جامعه اندكی تغییر یابد، یعنی همان كاری كه با تأسیس دبیرستان پسرانه فرهنگ انجام شد وگرنه مگر حتی الان این همه چهره دانشگاهی كه خیلی از آنها در نهادهای تصمیم ساز هم هستند می توانند فضای عمومی را طوری تغییر دهند كه قواعد حاكم بر دانشكده های فنی بر رشته های علوم انسانی حاكم نباشد؟ این تصور كه اشخاصی كه در حكومت اند، حتی در بالاترین رده ها، “سوپرمن” اند با واقعیت سازگار نیست و بیشتر متناسب است با افسانه های مردمی كه خیال می كنند خودشان باهوش ترین مردم زمین اند و كشورشان جزو ثروتمندترین كشورهاست و الی آخر. از این خبرها نیست، سیاستمداران و مدیران هر حكومتی قدرت دارند اما ابدا قدرتشان در هیچ زمینه ای مطلق نیست و البته وقتی خوب به قضیه فكر نماییم نتیجه خواهیم گرفت چه بهتر. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد.
برویم سراغ پرسش سوم. در كل این ماجرا مغالطه ای زمان پریشانه سبب حمله به مدرسه فرهنگ بود. در زمان تأسیس دبیرستان فرهنگ در بیشتر از ربع قرن پیش، غلامعلی حداد عادل اصلاً چهره سیاسی برجسته ای نداشت. وی در آن زمان یكی از مدیران دولت بود با وجهه ای فرهنگی و دانشگاهی. از قضا تا جایی كه من یادم می آید كم وبیش همزمان با تأسیس دبیرستان فرهنگ از معاونت وزارتخانه هم استعفا داد تا یكسره به كار علمی و فرهنگی بپردازد و نخستین مشاغل دولتی بعدی اش هم كاملاً فرهنگی بود مثلاً ریاست فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی. باز تا جایی كه یادم می آید قبل از افتتاح مدرسه فرهنگ غلامعلی حداد عادل مصاحبه ای با روزنامه اطلاعات كرده بود و انگیزه هایش را از تأسیس این مدرسه گفته بود. چون آن زمان قبل از عهد اینترنت است، الان نمی توانم به آن مصاحبه دسترسی داشته باشم، اما هنوز به خاطر دارم كه در آن اشاره شده بود كه این كشور به امثال محمد معین و متخصصانی در آن حد و حدود نیاز دارد و باید زمینه رشد چنان اشخاصی را فراهم نمود.
راه انداختن دبیرستان فرهنگ در آن زمان سرمایه مادی چندانی نیاز نداشت كه رانت سیاسی ویژه ای لازم داشته باشد. یادم هست وقتی به این مدرسه رفتم نسبت به مدرسه های دیگری كه قبلاً رفته بودم سرجمع كوچك و كهنه به نظرم آمد. مدرسه شهریه می گرفت و این قاعدتاً بخشی از هزینه های جاری اش را تأمین می كرد، اما اساسا شهریه بیست -سی دانش آموز دوره های اول و دوم حتی كفاف پرداخت حقوق متعارف معلم ها را نمی داده است، چه رسد به دیگر هزینه ها. شهریه این مدرسه و مدارس غیرانتفاعی مانند آن در آن زمان ثابت نبود -درباره این مدرسه های واقعاً “غیرانتفاعی” در ادامه به تفصیل توضیح خواهم داد- بلكه از خانواده های متمول تر بیشتر شهریه می گرفتند و از بقیه كمتر و طبعاً دیگرانی هم از مردم و مسؤلان هر كدام به شكلی كمك می كردند یك نهاد فرهنگی شكل بگیرد و سر پا بماند، چنانكه عرف این نوع كارهاست.
موسس مدرسه فرهنگ سرمایه فرهنگی و اجتماعی و نمادینش، را خرج می كرد
“دبیرستان پسرانه” در “آن زمان” (تأكید كردم هم بر مكان و هم بر زمان تا روشن باشد تنها درباره آنچه خودم مشاهده كرده ام سخن می گویم) به لحاظ مادی امكانات خاصی نداشت كه سرمایه اقتصادی خاصی نیاز داشته باشد. سرمایه های دیگری البته به روشنی صرف آن می شد كه درباره شان توضیح می دهم. پی یر بوردیو به درستی گفته است كه سرمایه فقط سرمایه اقتصادی نیست و اقسام مختلفی دارد همچون سرمایه اجتماعی و سرمایه فرهنگی، بعدا مفهوم پیچیده تری را هم به اینها افزوده است: سرمایه نمادین. این نوع سرمایه ها پول و تمكن مالی نیست، روابط و رفاقت های شماست، دانش و توانایی های شماست، اعتبار و وجهه شماست و به همین ترتیب. واقعیت این است كه آن مدرسه كه ما در آن درس خواندیم مبتنی بر سرمایه اقتصادی اداره نمی شد بلكه موسس آن عمدتاً این سرمایه های اخیر را در آن صرف می كرد. آنرا هم خرج خودش نمی كرد خرج همه ماهایی می كرد كه نوجوان هایی بودیم علاقمند به علوم انسانی. بدین سان بود كه كسانی آنجا به ما درس دادند كه اغلب ترازشان بالاتر از سطح و سطوح متعارف بود. اینكه كسی مانند عبدالمحمد آیتی در كهنسالی بیاید به چندتا بچه مدرسه ای ادبیات درس بدهد و آنها را جدی بگیرد ربطی به پول ندارد. اینكه موسس مدرسه هروقت توانست به بهانه ای امثال محمد استعلامی و سیدجعفر شهیدی و محمدرضا حكیمی و علی موسوی گرمارودی را به مدرسه آورد تا ما از نفس دیدن آنها درس بگیریم واقعا ربطی به پول دارد؟ یكبار حتی موسس مدرسه وجهه اش را صرف این كرد كه بچه هایی را كه ما بودیم ببرد به یك همایش بین المللی و در آنجا كسانی چون محمد مجتهد شبستری و رضا داوری و سیدمصطفی محقق داماد و محمود سریع القلم و جیمز موریس را دیدیم. هنوز یادم هست عباس زریاب خویی و سیدمحمد خاتمی بزرگوارانه آمدند با ما گپ زدند. تجربه من می گوید بچه ها اگر كنجكاو و باانگیزه باشند بیشتر از آنكه از داده ها درس بیاموزند از دیده ها می آموزند. حداد عادل سرمایه فرهنگی و اجتماعی، سرمایه نمادینش، را خرج ما بچه ها می كرد. خودمان را بگذاریم جای او و ببینیم چقدر حاضریم چنان كاری بكنیم. اذعان می كنم شخصاً بسیار سختم است چندتا نوجوان شیطان را بردارم با خودم ببرم به یك همایش علمی بین المللی! علاقه ای كه غلامعلی حداد عادل به رشد بچه ها داشت و سعه صدر و مدارایی كه در این زمینه نشان می داد به راستی كم نظیر بود. من از همان نوجوانی از هفت دولت و هفتاد و دو ملت آزاد بودم. ازاین رو گاهی حتی سر كلاس هایی كه فكر می كردم به دردم نمی خورد می نشستم كتابهایی را می خواندم كه هر هفته با پول ناهاری كه نمی خوردم از كتابفروشی پایین مدرسه می خریدم. از اشعار شاعران نوپرداز تا آثار نظری روشنفكران دینی و منتقدان ادبی تا رمان های نویسندگان خارجی و ایرانی. طبعاً گاهی با برخی معلمها و مسؤلان مدرسه هم اختلاف پیدا می كردم و یكی دو بار دعوایمان شد شدید. در تمامی این موارد غلامعلی حداد عادل از من دفاع كرد و حتی یكبار كه تهدیدم كردند از مدرسه اخراجم می كنند و خودم از سر لجبازی گفتم حتما این كار را بكنید، نگذاشت این اتفاق بیفتد.
مدرسه ای كه من در آن بودم فضای آزادی داشت مناسب بچه هایی كه بناست واقعاً علوم انسانی بخوانند و فكر كردن بیاموزند. یكبار سر كلاس انشا نقد ستایش آمیزی درباره “سمفونی مردگان” عباس معروفی خواندم و تشویق شدم؛ سر امتحان گفته بودند درباره تاریخ بنویسیم و من كه آن زمان آثار عبدالكریم سروش را خوانده بودم تحت تاثیر نگاه او از فقر تاریخی گری و آراء پوپر حرف زده بودم. معلم انشایمان زیر برگه نوشته بود من با این نظر موافق نیستم و بعد در كنار همان جمله به من بیست داده بود. علی اصغر احمدی و روح الله هادی و محمدرضا سنگری و پرویز عباسی داكانی و جواد محقق و منصور صفت گل و حسام الدین آشنا و حمید طالب زاده و مهدی الماسی و دیگرانی مانند اینها نه به لحاظ سیاسی هم مشرب بودند و نه از حیث سلایق و علایق فكری همسو. وجه مشتركشان اما این بود كه كمك می كردند همان چیزی بشویم كه می خواهیم.
مدرسه فرهنگی كه من به آن مدیونم و از آن خاطرات خوب دارم چنین فضایی داشت. از قضا در تأیید سعه صدری كه از آن سخن می گویم یك سند مكتوب هست. من و دوستانم در مدرسه مجله درمی آوردیم. من بعنوان سردبیر(!) در سرمقاله شماره ی دومش (عمدتا تحت تأثیر مطالبی كه از محمدمختاری در مجله “تكاپو” خوانده بودم درباره شبان-رمگی) چیزكی نوشته بودم در نقد استبداد و تعصب و مانند اینها. موسس مدرسه (دقت بفرمایید: “موسس مدرسه”) درباره آن ملاحظاتی داشت، ولی برخلاف دیگرانی كه می گفتند این چاپ نشود اجازه داد چاپ بشود و در عوض خودش در حجمی نصف حجم نوشته من ملاحظاتش را جداگانه در یادداشتی در ادامه مطلب آورد! اینكه چیزی نیست. یك روز كه غایب بودم علی محمد ایزدی – از وزیران دولت تاجر – آمده بود بازدید مدرسه و سرمقاله مرا در مجله خوانده بود و از سر لطف چهار جلد كتاب خودش را داده بود به موسس مدرسه تا جایزه بدهند به نویسنده سرمقاله ی مورد بحث، آن چهار جلد هم صحیح و سالم به دستم رسید و هنوز دارمشان. خلاصه اینكه آن دبیرستان فرهنگ كه من در آن درس خواندم، جو مناسبی داشت برای آموختن علوم انسانی. از هر كس به هر صورت كمك كرده بود آن فضا شكل بگیرد باید تشكر كرد.
مدرسه داری راه معقولی برای رانت خواری و كسب مال نامشروع نیست
می دانم سرمایه های مختلفی كه بوردیو به آنها اشاره می كند هر یك می تواند زمینه ساز كسب دیگری هم باشد، اما آنچه ما در آن زمان می دیدیم تبدیل آن سرمایه های دیگر به سرمایه ی اقتصادی نبود، مصرف همه آنها برای ساختن زمینه ای برای رشد علوم انسانی بود. كسانی كه دم از رانت زدند و منظورشان كسب درآمد از طریق مدرسه بود، حواسشان نیست اگر كسی سودای تحصیل مال نامشروع داشته باشد و نفوذش را هم داشته باشد به جای ساختن مدرسه غیرانتفاعی علوم انسانی بهتر است برود سراغ نفت و پتروشیمی و صادرات و واردات. مدرسه داری سر و صدایش زیاد است و گردش مالی اش هم آنقدر كم كه ارزش این حرفها را ندارد. از همان فارغ التحصیلان دبیرستان فرهنگ آن معدودی كه به جای اندیشه و دانش و اخلاق، راه دزدی در پیش گرفتند الان پرونده های قطوری دارند در حد واردات دارو و معامله ی دكل نفت. مدرسه داری كه راه معقولی برای كسب مال نامشروع نیست.
حالا باید به پرسش آخر بپردازم. چرا مدرسه ای غیرانتفاعی برای “آقازاده ها” و اشراف جامعه ساخته شد؟ پاسخ كوتاه این است كه مدرسه برای “آقازاده ها” و اشراف نبود وگرنه من آنجا چه كار می كردم؟ اما نمی خواهم با یك پاسخ كوتاه جدلی قضیه را تمام كنم. دلم می خواهد برای كسانی كه دوست دارند به ماجرا بیشتر فكر كنند درباره تاریخ مدارس غیرانتفاعی كه از قضا كودكی و نوجوانی ام به آنها گره خورد توضیح بدهم.
دبستانم كه به اتمام رسید به خانواده ام اصرار كردم كه می خواهم به مدرسه راهنمایی خاصی بروم. از بقیه بچه ها شنیده بودم آنجا مدرسه ویژه ای است و برای من در آن سن اینكه بتوانم به آن مدرسه بروم چالش محسوب می شد. “بچه پایین” بودن فقط دالّ بر پولدار نبودن نیست، اشاره به یك جور خرده فرهنگ است. نابرخورداری یك بچه پایین ابعاد مختلف دارد همچون ابعاد فرهنگی. دور و بر بچه پایین هیچ كدام از سرمایه هایی كه بوردیو برمی شمارد پیدا نمی گردد، ولی محرومیت سرسختی هم می تواند بیاورد. پس من خودم در آن سن وسال دست پدر و مادرم را گرفتم و بردمشان مدرسه ای كه به نظرم جالب تر بود. رفتیم تست شدم و پذیرفتند. مدرسه واقعاً ویژه بود. دوتا زمین بسكتبال داشتیم، دوتا زمین والیبال، یك زمین هندبال. موظف بودیم یكی از این بازی ها را درست یاد بگیریم همچنانكه در تابستانها شنا یاد گرفتیم. كارگاه داشتیم و یك سال با چوب كار كردیم و سال بعد با آهن (من در آن كارگاه و بخصوص از كاركردن با اره مویی كه تندتند می شكست یكی از مهمترین درسهای زندگی ام را گرفتم، برخی كارها را نمی گردد با عجله و زور انجام داد و برای به نتیجه رسیدن باید شكیبایی داشت!). عربی و انگلیسی را به روشی متفاوت از مدارس معمولی درس می دادند و به همراه نوارها و كتابهای جنبی. معلم ها مهربان بودند و دست چین شده، باسواد و هماهنگ و البته هر كلاسی به غیر از معلمهای معمول یك “معلم راهنما” داشت كه همه بچه ها را تك تك می شناخت و مراقبشان بود. بچه ها گروه و سرگروه داشتند و باید كار گروهی می كردند. برای امور مختلف انتخابات داشتند و مثلاً باید از بین خودشان نمونه اخلاقی انتخاب می كردند. در كنار شور و نشاط، نظمی غریب هم بر مدرسه حاكم بود. حتما باید سرهایمان را می تراشیدیم و موی بلند ممنوع بود، همچنانكه شلوار لی یا پیراهن آستین كوتاه. در همه سه سالی كه من به آن مدرسه می رفتم نحوه صدا كردن از پشت بلندگو یك طور بود: اگر معلمی را باید صدا می زدند می گفتند “جناب آقای…لطفا تشریف بیاورید دفتر” و اگر دانش آموزی را صدا می زدند می گفتند “آقای…بفرمایید دفتر” (باید دیده باشید در بقیه مدرسه ها در آن سالها بچه ها را چه طور صدا می كردند تا بدانید این نحو صدا كردن چقدر توأم با احترام بود). سالهایی كه من آنجا بودم به موشك باران تهران در اواخر جنگ برخورد، اما یادم نمی آید در این قواعدی كه می گویم كمترین خللی وارد شده باشد. مدیر و معلمان راهنما بر اموری تاكید می كردند، مثلا اینكه یك لقمه را چندین بار بجویم (بعدا فهمیدم ماجرا بیشتر از آنكه مربوط به بهداشت باشد امری بود برای یاد گرفتن خویشتن داری و كفّ نفس). معلم های اصلی این مدرسه با جان و دل كار می كردند و اگر لازم بود چیزی را آماده كنند حتی حاضر بودند شب هم در مدرسه بمانند، چنانكه تابستان و گاه حتی روزهای تعطیل هم می شد مدرسه رفت و كاری را به سرانجام رساند. آن زمان همه مدرسه ها قانوناً دولتی بود ولی این مدرسه بدون آزمونِ خودش كه در حقیقت مصاحبه با دانش آموزِ متقاضیِ ثبت نام بود، به هیچ وجه كسی را ثبت نام نمی كرد و موقع ثبت نام هم اگر می توانست به لطایف الحیل مبلغی از خانواده ها می گرفت، مبلغی كه ثابت نبود و متناسب بود با وضع مالی خانواده ها. اما خدماتی كه به دانش آموزان داده می شد ارزشش از متوسط مبالغ دریافت شده خیلی بیشتر بود. معلم های اصلی اساسا انگیزه هایی بزرگتر از انگیزه مالی برای كار كردن داشتند و هزینه برخی امور جنبی را هم حتما متمول ترهایی كه با نظام اعتقادی مدرسه همسو بودند می دادند.
مدرسه شدیداً مذهبی بود، اما انقلابی نبود. با حكومت مخالفت نمی كرد ولی از سیاست انقلابی هم استقبال نمی كرد. هدف معلمان ما این بود كه ما -دست كم بعضی از ما- سربازان امام زمان باشیم. بنا بود پزشك بشویم و مهندس و مانند اینها، هر چه می شدیم بنا بود اخلاق و اعتقادات دینی را عمیقا رعایت نماییم. چنان بر حق الناس تاكید می شد كه گاهی مثل امبرتو اكو در پاسخ به كاردینالی كه با او بحث می كرد نمی دانم اگر این تربیت نبود آیا اینقدر حواسم به اخلاق و ظرایف رعایت حقوق دیگران بود یا نه. بعدها فهمیدم این مدرسه با این نظامِ ارزشها همزادهایی عیناً مشابه هم داشته است. همه این مدرسه ها مدارس اقماری علوی بودند. مجموعه ای كه علی اصغر كرباسچیان مشهور به علامه بیست و چند سال قبل از انقلاب اولین بنیادش را با دبیرستان علوی گذاشته بود. صرف نظر از موافقت یا مخالفت با علوی گمان نمی كنم كسی بتواند در موفقیت این نهاد تردید كند. اگر آن یك مدرسه امروز چندین و چند فرزند و نواده در بین مدارس دارد كه كم وبیش همان ارزشها را ترویج می كنند، اگر توانسته است بدون اینكه حكومتی باشد در خلال چند نسل تداوم پیدا كند، اگر بخشی از اثرگذارترین افراد جامعه را در حوزه های مختلف پرورده است، خوش داشته باشیم یا نه، باید تصدیق نماییم كه در كار خود به نحو غریبی موفق بوده است. قبل از انقلاب در كنار علوی مدارس سطح بالای دیگری هم در تهران بوده است همچون البرز. اما كافی است به یاد بیاوریم وقتی فارغ التحصیلان البرز برای محمدعلی مجتهدی گرداننده نامدار مدرسه شان در آمریكا بزرگداشت گرفته بودند او ضمن تشكر گفته بود كه دوست می داشته این بزرگداشت را برایش در ایران بگیرند. فرق علوی با البرز و امثال آن همینجاست. از آنها متخصصانی درآمده كه موفق بوده اند اما غالباً درگیر جامعه شان نبوده اند. در حالیكه تنها از یك كلاس مدرسه غیرسیاسی علوی، رئیس مجلس (غلامعلی حداد عادل) و وزیر امور خارجه (كمال خرازی) و برجسته ترین چهره ی روشنفكری دینی (عبدالكریم سروش) درآمده است.
وقتی زمان امضای برجام در تلویزیون مناظره گذاشته بودند هر دو طرف موافق و مخالف فارغ التحصیل علوی بودند و به جهت اینكه بحث آرام پیش برود، طرف موافق (صادق خرازی) به اینكه خودش و طرف مقابل (محمدحسین صفار هرندی) و وزیر خارجه (محمد جواد ظریف) هر سه دبیرستان علوی بوده اند اشاره نمود. مدارس غیرانتفاعیِ بعد از انقلاب در ابتدا اگر نه یكسره دست كم تا حدی در واقع به واسطه استمرار همین علوی و مدارس اقماری اش پدید آمد و اتفاقاً مدرسه راهنمایی من (كه وصفش كردم) وسط این دعوا بود. یكبار قبل از ورود من به دوره راهنمایی انقلابی ترها ریخته بودند به آن مدرسه تا آنجا را از گردانندگانش بگیرند، اما گویا كار انقلابی و جوانانه شان مورد تأیید بزرگترها قرار نگرفته بود و به هر حال به نتیجه نرسیده بود. تنها بازمانده آن ماجرا شعاری بود كه با اسپری سیاه روی دیوار مدرسه ی ما نوشته بودند و هشداری بود برای بقیه: “علوی، نیكان، نیك پرور، روشنگر، سپاه اسلام می آید”. بعد از چند سال و دقیقاً وقتی سال سوم راهنمایی ام داشت تمام می شد، بالاخره مدرسه را از طریق آموزش و پرورش و با تغییر مدیر، از كسانی كه آنرا اداره می كردند گرفتند (به ماجرای این اختلافات دو جا اشاره كرده ام: یكی در زنگ سوم مجموعه داستان “زنگ هفتم” كه احیانا تنها داستانی است كه تاكنون درباره كشمكش این مدارس و دولت نوشته شده و دیگر در مقاله “تجربه خیابان ایران” در كتاب “اندیشه هایی برای اكنون”). چون آن مدرسه دولتی بود این كار شدنی بود، اما چندماه طول نكشید كه مسؤلان آن مدرسه مدرسه ای دیگر ساختند كه دیگر زمینش هم متعلق به آموزش و پرورش نبود. مجوز قانونی تأسیس مدارس غیرانتفاعی صادر شده بود. در این ماجرا قاعدتا هم اعتبار دینی علوی و اقمار نقش داشت، هم نفوذ فارغ التحصیلان و طرفدارانش، و هم البته بی بضاعتی آموزش و پرورش و میل به خودگردان كردن بخشی از آموزش.
مدارس دینی غیر دولتی یا پولی و خصوصی؟
مدارس غیرانتفاعی از سنخ علوی و اقمار غیردولتی و دینی بود نه پولی و خصوصی. اما از كنار ایده مدارس غیرانتفاعی كم كم مدارس خصوصی انتفاعی هم درآمد. به هر حال ماجرای مدارس غیرانتفاعی در اصل این بود. این مدارس، چه علوی و اقمارش (كه حالا فراوان اند) و چه غیر اینها، هیچ یك مدرسه علوم انسانی نداشت و این كه مدرسه های خوب، علوم انسانی نداشته باشد، تبدیل به رویه شده بود. مدرسه فرهنگ را كسی بنیاد نهاد كه خود از فارغ التحصیلان علوی بود و نخستین مدیرش (عبدالرحیم بنكدار) هم -كه تنها یكسال آنجا ماند- از فارغ التحصیلان علوی بود، هرچند هر دو با درك انقلابی از دین همدلی یافته بودند. الگوی مدارس دولتی اساسا به كار اداره مدرسه ای موفق برای علوم انسانی نمی آمد، اما حتی الگوی علوی و اقمار هم به لحاظ علمی و فرهنگی به این كار نیامد. علوم انسانی اقتضائات خویش را داشت و دارد. این بحث مهمی است كه جایش متاسفانه در این جستار نیست. آنچه مهم می باشد این است كه الگوی اداری و نه فرهنگی دبیرستان فرهنگ در وهله نخست از آن دست مدارس غیرانتفاعی گرفته شد كه تاریخچه شان را به اجمال آوردم. در این مدارس چون سطح بالا بود البته “آقازاده” هم كم پیدا نمی شد (آقازاده تعبیر خوبی نیست و “در اصل” متضمن بی احترامی تلویحی به دیگران است؛ در این نوشتار آنرا به كار بردم چون از جانب دیگران به كاررفته بود. باآنكه كاربرد فعلی آن درباره فرزندانی از مقامات كه پرونده فساد اقتصادی و غیره دارند دلالتی تازه با بار معنایی منفی دارد و آن معنای اصلی را كمرنگ كرده است)، ولی بنای این مدارس نه آقازاده نوازی بود و نه اشرافی گری و نه كسب درآمد؛ موتور محركه این مدرسه ها عقاید دینی بود. می دانم كسانی با این امر مشكل دارند. در ادامه به این قضیه هم خواهم پرداخت. تا اینجا فقط خواستم به ماجرای اشرافیت اشاره كنم و بگویم نه، این مدرسه ها به جهت اینكه فرزندان خانواده های مرفه مدارس خوب داشته باشند ساخته نشده بود. متأسفانه اطلاع چندانی درباره مدارس غیرانتفاعی امروزی ندارم. آنقدر كه شنیده ام خیلی از مدارسِ به اصطلاح غیرانتفاعی، حالا یكسره انتفاعی است و همان گردش مالیِ كثیف، خلاقیت كُش، ابله پرور و فضاحت باری كه پیرامون كنكور هست در آنها هم جاری است. اسطوره نهادی كه مدارس غیرانتفاعی به واسطه حضور آن تكوین یافت كسی بود مانند رضا روزبه –نخستین مدیر دبیرستان علوی- كه زندگی زاهدانه اش را برای مان مثال می زدند و از درویشی و خرسندی اش می گفتند. فضا هم فضای پرورش خلاقیت بود و فراگیری زندگی. اگر حالا اغلب مدارس غیرانتفاعی، انتفاعی باشد و قالبی، جنبه ای ارجمند از فضای آموزشی ما از دست رفته است؛ هرچند حتی مدارس “انتفاعی” هم چنانچه به معركه پوچ تست و كنكور دامن نزند و خلاقیت فكری و هوش اجتماعی بچه ها را بپرورد باز بودنشان غنیمت است و بهتر از نبودنشان.
ماجرای عدالت اجتماعی و از آن جمله عدالت آموزشی ماجرای پیچیده ای است، از همان ماجراها كه در ابتدای این نوشته به آن اشاره كردم، یعنی از آن دست ماجراهایی كه می شود سطحی به آنها نگاه كرد و شتابزده نتایجی دلخواه گرفت یا ژرف تر به آنها نگریست و دریافت كه آن نتایج دلخواه در خیال حاصل شدنی است و در عالم واقع كار صعب است و كوشش برای كاستن از بی عدالتی های موجود بدون درنظرداشتن دشواری ها تنها دشواری ها را بیشتر می كند. عدالت خواهی آرمان هر انسان آزاده ای است، اما برای عادلانه تر كردن دنیا صرف آرمان خواهی كافی نیست و تحلیل های عمیق و چندوجهی لزوم دارد.
عدالت؛ توزیع مساوی بدبختی یا تلاش برای بسط خوشبختی
این را در نظر بگیرید: فرض می نماییم همه پول دنیا را میان همه به تساوی تقسیم كردیم، آیا دیگر همه چیز عادلانه شده است؟ واقعیت این است كه نه، انواع استعدادهای علمی و هنری و فكری و ورزشی، هوش و دانش و سخنوری و زیبایی و خوش صدایی و سخت كوشی و هزار و یك استعداد و امتیاز دیگر نه فقط نمی گذارد همه برابر باشند، بلكه به سرعت سبب خواهد شد همان پولِ به عدالت تقسیم شده هم باردیگر توزیع نابرابر پیدا كند. فرض نماییم دو كودك خردسال در شرایط اقتصادی كاملاً برابرند، اما یكی پدر و مادری مهربان دارد و دیگری نه، یكی پدر و مادری فرهیخته دارد كه با بیست هزار كلمه حرف می زنند و دیگری پدر و مادری كه تنها با هزار كلمه حرف می زنند، آیا صرف شرایط اقتصادی مساوی كیفیت زندگی این دو و رقابت آنها را در زندگی منصفانه می كند؟ روشن است كه چنین نیست. حالا اگر بگوییم به جهت اینكه این دو كودك شرایط برابر داشته باشند پدر و مادر اولی مهربان نباشند یا فرهیختگی شان را كنار بگذارند نه تنها آزادی را كه به اندازه عدالت آرمانی بشری است، نفی كرده ایم بلكه و مهمتر اینكه برخورداری ها را به تساوی تقسیم نكرده ایم و صرفاً به نابرخورداری دامن زده ایم. توزیع مساوی بدبختی، عدالت نیست، تلاش برای بسط خوشبختی حركت در راه عدالت است.
آن ها كه مدرسه راهنمایی مرا از گردانندگانش گرفتند، درك بسیطی از عدالت داشتند. می گفتند چون همه بچه ها نمی توانند چنان آموزشی داشته باشند، پس هیچكس آنرا نداشته باشد. نتیجه اش این شد كه كسانی كه پس از ما به آن مدرسه رفتند نه فقط چیزی از دانش و فرهنگی كه در آن مدرسه نصیب دانش آموزان می شد نصیبشان نشد، بلكه حتی نتوانستند از همان كارگاه و زمین های بازی هم استفاده كنند. تقصیر بچه ها نبود. مشكل این بود كه امكانات صرفاً امكانات مادی نبود و آدم های باسواد باانگیزه آنقدر نبودند كه بتوانند همه مدرسه ها را اداره كنند.
عدالت خراب كردن جایی كه دارد به درستی رشد می كند نیست
عدالت خراب كردن جایی كه دارد به درستی رشد می كند نیست، عدالت دادن آزادی است به جهت اینكه افراد مختلف با انگیزه های گوناگون همه بتوانند فضاهایی در جهت رشد بسازند. اگر در جایی بیمارستان هست و در صد جای دیگر نیست، خراب كردن آن یك بیمارستان عدالت نیست، بلاهت است؛ مشكل بی عدالتی را هم باید با شكیبایی و پیگیری برای ساخت بیمارستان های دیگر حل كرد. اگر همه جا را ویران نماییم به امید آنكه بعدا آبادانی عادلانه بیافرینیم، باز بنا به اقتضائات گونه گون نابرابری بروز خواهد یافت، فقط چون از دل ویرانی آبادی در نمی آید این نابربری از همه دیگر اقسام نابرابری خطرناك تر خواهد بود، چونكه در آن آزادی را هم به نام عدالت محدود خواهند كرد؛ چه كسانی؟ همانها كه به تعبیر رندانه جورج اورول خویش را “از دیگران برابرتر” (more equal than others) معرفی خواهند كرد!
با ویران كردن مدارس غیرانتفاعی نمی گردد عدالت آموزشی را بیشتر كرد
با ویران كردن مدارس غیرانتفاعی نمی گردد عدالت آموزشی را بیشتر كرد. همه را به یك مدرسه هم بفرستید چه می كنید با اینكه یكی می تواند برای فرزندش معلم خصوصی بگیرد و یكی نمی تواند، یكی می تواند فرزندش را برای ادامه تحصیل به جای دیگری بفرستد و یكی نمی تواند؟ فرض نماییم همه مدارس را یكدست كردیم، باز متناسب با محله های مختلف “آقازاده”ها در مدارس برخی محلات بیشتر نخواهند بود؟ خود به خود فضای این مدرسه ها متفاوت از سایر مدارس نخواهد شد؟ به هر حال آنكه ثروت و قدرت دارد می تواند برای فرزندانش امكاناتی فراهم آورد كه دیگری نمی تواند، با چنین معضلاتی چه باید كرد؟ در ضمن این را هم به یاد داشته باشیم كه وجودِ نه فقط مدارس غیرانتفاعی كه حتی مدارس انتفاعی باری از دوش آموزش و پرورش برمی دارد و یارانه پنهانی را كه بیهوده به خانواده های ثروتمندتر داده می شود از آنها می گیرد و می تواند صرف طبقات نابرخوردارتر كند.
مشكل، كیفیت پایین مدارس دولتی است نه وجود مدارس غیر انتفاعی
پس مشكل، وجود مدارس غیرانتفاعی یا حتی انتفاعی نیست، كیفیت پایین مدارس دولتی است كه باید فكری برای آن كرد. این آخری چیزی است كه من با تمام وجودم با آن موافقم. وگرنه همه را هم كه اینجا به مدرسه غیرانتفاعی و انتفاعی درجه یك بفرستید باز مشكل نابرابری آموزشی در دنیا حل نمی گردد. یادش به خیر داریوش شایگان كه دلم چقدر برایش تنگ شده است. یكبار به من می گفت روزی كه مرا برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان فرستادند اروپا احساسم این بود: مسابقه دو است و بقیه هر كدام چند صد متر جلوتر از من ایستاده اند و حالا می گویند بدو! شایگان خوشبختانه از خانواده ای مرفه بود و در مدرسه سن لویی تهران درس خوانده بود و از بچگی زبانهای مختلف را شنیده بود و باز احساسش درباره ادامه تحصیل در اروپا این بود. نابرابری هست؛ یكی تصمیم می گیرد بدود و یكی هم تصمیم می گیرد بنشیند روی صندلی قربانی و غر بزند. طبعاً این دو دو سرنوشت متفاوت برایشان رقم خواهد خورد. هر چه عادلانه تر كردن دنیا وظیفه اخلاقی همه ما آدمیان است، اما حتما باید حواس مان باشد در كوشش برای هر چه عادلانه تر كردن دنیا ناخواسته و ناآگاهانه بی عدالتی را دامن نزنیم، آزادی و اراده را نفی نكنیم و بی مسئولیتی و سطحی نگری را مسئولیت پذیری ژرف نگرانه جلوه ندهیم. راه بسط عدالت آموزشی این نیست كه مدارس غیرانتفاعی یا حتی انتفاعی را تعطیل نماییم، این راه ثمری ندارد و به عدالت نمی انجامد؛ این است كه ضریب جینی كوچك تر و فاصله طبقاتی كمتر شود تا كودكان و نوجوانان بیشتری بتوانند به مدرسه های خوب بروند؛ مثلاً نظام مالیاتی شفاف تر و كارآمدتر شود تا ثروتمندترها مالیات بیشتری بدهند و دولت توان بیشتری برای عرضه خدمات در مدارس دولتی داشته باشد (كه همین هم به نوبه خود با سرمایه فرهنگی و اجتماعی ای كه در اختیار قشر وسیع تری از جامعه می گذارد، نهایتاً به تعادل اقتصادی بیشتر در جامعه می انجامد). آنچه در این ماجرا مهم می باشد این است كه به نام عدالت خواهی در جامعه جوّی ایجاد نكنیم كه هیچكس مایل نباشد نهادی را بنیاد نهد مبادا دیده شود؛ این خیر را عمومی تر نمی كند، خصوصی تر می كند.
این را هم بگویم كه اگر احیاناً هر كدام از ما نظام ارزش های حاكم بر آن گونه مدارس غیرانتفاعی را كه وصف كردم نمی پسندیم هم باز نباید به دنبال تعطیل شدن آنها باشیم، بلكه باید كوشش نماییم تكثر و تنوع در مدارس موفق بیشتر شود. باید كوشش كرد و مدرسه های بهتر بیشتر ساخت. اگر گروهی مثلاً از پیروان دینی خاص رفته اند در منطقه ای محروم بیمارستان ساخته اند، تعطیل كردن آن بیمارستان اشتباه است. راه درست این است كه كسانی هم كه عقاید آنها را قبول ندارند، بروند یك بیمارستان دیگر بسازند و نشان بدهند كه خودشان هم انگیزه های خیرخواهانه و توانایی كمك به دیگران را دارند. جامعه بشری با آزادی و رقابت سالم رشد می كند نه با سركوب و نفی. نهادساختن كار سختی است و امكان دارد شرایط به سهولت فراهم نباشد، البته كه بله، ولی اگر همه شرایط و تمهیدات پیشاپیش مهیا باشد كه این كار ارزش و اهمیتی نمی یابد.
خیرین مدرسه ساز مدرسه را به گردانندگانی كاردان بسپارند
در ضمن درست است كه برنامه ی درسی رسمی بر مدارس غیرانتفاعی/غیردولتی هم حاكم است، اما هر مدرسه ای متناسب با خلاقیتهای گردانندگانش عملاً می تواند در روش اجرای آن برنامه ها تغییراتی صورت بدهد و همه تفاوت مدرسه های موفق و مدرسه های ناموفق همینجاست (معلم های دلسوز و كاردان مدارس دولتی هم كه وجودشان به راستی گنج است همان هایی هستند كه نمی گذارند نظام آموزشی كلیشه ای ما همه ی دانش آموزان را در خود ببلعد و به رغم استعدادهایشان سرخورده شان كند). گاهی سخت تعجب می كنم از بزرگانی از علم و فرهنگ كه به جمع خیرین مدرسه ساز پیوسته اند و مدارسی مجهز می سازند و بعد به آموزش و پرورش می سپارند. مدرسه كه فقط ساختمان و امكانات مادی نیست. مدرسه روحیه حاكم بر مدرسه است، آموزش خلاقیت و توانایی زندگی است. نبودِ اینها نقطه ضعف های نظام آموزشی قالبی ماست. آنكه می تواند مدرسه بسازد بهتر است مدرسه اش را به گردانندگانی كاردان بسپارد. می تواند وقف نامه بنویسد و آنرا طوری تنظیم كند كه آنجا در طول زمان هم كم و بیش منشأ خدمات فرهنگی به بچه های نسل های گوناگون باشد؛ نمونه های ماندگار موقوفه در همین دهه های اخیر هم داشته ایم، همچون بنیاد موقوفات افشار.
می دانم كسانی خواهند گفت با همه این ها هم باز عدالت آموزشی، آنچنانكه باید محقق نمی گردد و به صورت اتفاقی در جایی مدرسه بهتری پیدا خواهد شد و در جای دیگری نه. درست است. به قول امیل سیوران: “من فقط یك اتفاقم، چرا باید جدی اش گرفت”. كافی بود مدرسه راهنمایی ام مرا نپذیرد یا مدرسه فرهنگ دوسال دیرتر تأسیس شود تا بخشی از تقدیر زندگی من عوض شود. هر كس “شانس كور” كیشلوفسكی را دیده باشد، یكبار برای همیشه باور می كند تصادف هم در زندگی ما موثر است. در حقیقت اراده و اختیار هرچند منشأ اثر است، اما محاط میان همه تصادفهایی است كه بیرون از آن قرار دارد. حالا با پذیرش این واقعیت به این بیندیشیم كه چون بخشی از دنیا تصادفی است برای نیل به عدالت، بهتر است زمینه های تصادف های خوب و خوشایند را كم نماییم یا بیشتر؟ گمان نمی كنم پاسخ به این پرسش احتیاج به بحث داشته باشد.
امیدوارم با این توضیحات اصل ماجرا كمی روشن تر شده باشد و مسأله اگر حل نشده حداقل تعمیق یافته باشد؛ مهم نیست با هم به توافق می رسیم یا نه، مهم این است كه یك مسأله را آنقدر سطحی نكنیم كه نشود درباره ابعاد مختلف آن اندیشید. اصلاً بخشی از كاركرد علوم انسانی همین پیشگیری از سطحی اندیشی است.
حال به دنبال طرح این ملاحظات، اشاره ای هم بكنم به ماجرای اطلاعیه ای كه انتشار یافته بود. البته می شود در جواب آنها كه هر چه غیظ و كینه داشتند نشان دادند و مطابق تحلیل عالی ماكس شلر دلشان نه تنها خالی نشد كه خالی نخواهد شد، فقط به یادآوری چند بند درخشان از اخوان اكتفا كنم كه سخت مناسب حال آن دسته است: “ای درختانِ عقیمِ ریشه تان در خاكهایِ هرزگی مستور/ یك جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند/ ای گروهی برگِ چركین تارِ چركین پود/ یادگارِ روزگارانِ غبارآلود/ هیچ بارانی شما را شست نتواند”. اما مخاطب این نوشته آن كینه توزان نیستند. هیچ پاسخی آنها را قانع نخواهد كرد. مخاطبم كسانی هستند كه حالشان خوب است و ذهنشان روشن و ضمیرشان آرام.
پس از حملاتی كه به مدرسه فرهنگ و موسس آن شد، هشت نفر از فارغ التحصیلان نخستین دوره های این مدرسه تصمیم گرفتند اطلاعیه ای بدهند و از تأسیس این مدرسه قدردانی كنند. باور داشتیم حملاتی كه به مدرسه می شود نه فقط ناشی از عللی سیاسی است، بلكه مبتنی بر تصور نادرستی از این مدرسه است. فكر كردیم بعنوان هشت نفری كه به هر حال هر یك در حوزه كاری خود كارهایی كرده ایم و به واسطه آنها شناخته می شویم و هم بعنوان هشت نفری كه هیچ كدام به لحاظ مشی سیاسی همسو با موسس مدرسه فرهنگ شناخته نمی شویم، یادآوری نماییم باید مراقب بود در دعواهای سیاسی حقیقت صدمه نبیند. بیانیه اما پرخاشگری برخی را به دنبال داشت؛ پرخاشگری دو گروه متخاصم با یكدیگر را!
گمان می كنم خوانش همدلانه متن ما می توانست نخست سوال و تعجب برانگیزد. چرا هشت نفر كه از حیث سیاسی و فكری همسو با موسس دبیرستان فرهنگ نیستند و در كار خودشان هم آنقدری اعتبار دارند كه نیازی به جار و جنجال نداشته باشند تصمیم گرفته اند در دعوایی وارد شوند كه ورود به آن كمترین فایده ای برایشان ندارد؟! بعد از این شاید می شد این نتیجه را گرفت كه امضاكنندگان بیانیه خواسته اند از اهمیت علوم انسانی دفاع كنند، خواسته اند ضرورت وجود مدارس خوب و اثرگذاریِ آنها را یادآوری كنند و خواسته اند نشان بدهند كه مدارس خوب برای دانش آموزان امكان رشد فراهم می كنند و كسی را هم نمی گردد در آنها شستشوی مغزی داد و از همه مهمتر شاید این هشت نفر خواسته اند یادآوری كنند پاسخ مروّت و مدارا، مروّت و مداراست و تخریب غیراخلاقی دیگران نقادی و بحث نیست و باب بحث و نقد و اختلاف نظر باز است، ولی در دعواهای سیاسی نباید امور را با هم خلط كرد. حتی شاید می شد این نتیجه را گرفت كه رواداری و تكثر و اخلاق مداریِ فراایدئولوژیك، كسانی را پدید می آورد كه هم وجهه و هم همت این را داشته باشند كه در مقابل بی انصافی بایستند در حالیكه ایدئولوزی زدگان و مجیزگویان امكان دارد نه فقط وجهه كه همت و جرأت و انگیزه هزینه دادن پای حقیقت را نداشته باشند. نظام ارزشهای بیانیه هم مشخص بود: علم و اخلاق و تكثر و رواداری.
متن بیانیه این بخت را نداشت كه این طور خوانده شود و كسانی كه آنرا چنین خواندند معدود بودند. در عوض هیاهوی بسیاری درباره اش شكل گرفت كه هیچ ربطی به متن نداشت. منصف ترها درباره عدالت آموزشی مسأله هایی مطرح نمودند كه امیدوارم توضیحاتی كه در این جستار آوردم پاسخی به آن مسأله ها بوده باشد. كسانی هم كه البته چندان زیاد نبودند و فقط در “نخودچی خورون” “برره”ی شبكه های اجتماعی موثر به نظر می رسند(!) پرونده ها ساختند و اتهامها بافتند. به باعث این پرونده ها كه دوستانم فرستادند تا من هم ببینم ما باند مخوف بودیم، چیزی را نخوانده امضا كرده بودیم، ریاكار بودیم، مجیزگوی حكومت بودیم، بی سواد و مدرسه خوب ندیده بودیم، از خود متشكر بودیم، “آقازاده” بودیم، و البته قاذوراتی بودیم كه از مدرسه ای كه قرار بوده “نیرو”های “ارزشی” تولید نماید و نكرده درآمده ایم و فرقی با فلانی ای كه با سرویس های امنیتی كشورهای دیگر كار كرده و بهمانی ای كه پرونده ی اختلاس دارد نداشتیم (اجر این گروه اخیر از افترا زنندگان با خدا).
ما باند مخوف نبودیم چون چیزی نشده تحت تاثیر همین اتهامات و فشارهای سنگین دو تا از دوستانمان یكی تلویحا و یكی تصریحا عذر خواستند و حسابشان را از بیانیه جدا كردند (گرچه باز هم دست از سرشان برنداشتند!). ما متنی را امضا كردیم كه با هم فراهم نموده بودیم. یكی مان نوشت و همه آنرا دیدیم و ویراستیم. ریاكار و مجیزگو نبودیم چون اگر ریاكار بودیم در این دعوا مثل خیلی های دیگر كه مشخص نیست كجایند پنهان می شدیم و نمی ایستادیم حقیقت را بگوییم و اگر مجیزگو بودیم متن را پر از چیزهایی می كردیم كه به آن اعتقاد نداشتیم، در حالیكه هیچ چیز در آن ننوشتیم كه به آن اعتقاد نداشته باشیم. درباره ی بی سوادی و از خود متشكر بودن هم من شخصا “هیچم و چیزی كم”، اما انصاف این است كه هر هفت نفر دیگری كه متن را امضا كرده بودند در كار خودشان اعتباری دارند و اعتبار را كسی به كسی نمی دهد كه كسی بتواند آنرا در این دعواها از كسی پس بگیرد. اعتبار و اهمیت امر عینی است. ضمنا گفتم كه زندگی همه ما آدمیان در گرو تصادفهایی خوشایند یا ناخوشایند است، دیگر چه جایی می ماند برای تكبر و تفرعن و از خود متشكر بودن؟! اگر قرار باشد به چیزی ببالیم باید به چیزهایی ببالیم كه در محدوده اختیار و اراده ماست و مثلاً میل به اخلاقی زیستن از این مقوله است. كاری كه ما كردیم اخلاقی بود و من به این جنبه ی كار می بالم.
درباره “آقازادگی” هم بیایید كمی بیشتر فكر نماییم. پیش تر درباره وضع خودم گفتم، اما اصلاً فرض نماییم همه “آقازاده” هم بودند (به معنای داشتن پدرانی ثروتمند و قدرتمند، نه به معنای داشتن پرونده ی فساد اقتصادی)؛ این امر به همان اندازه كه فی نفسه ارزش نیست، ضدارزش هم نمی تواند باشد؛ این هم از مقوله همان تصادفهایی است كه خودمان در آن نقش نداریم. باید دید آیا كسی از موقعیتش سوءاستفاده كرده است یا نه. هادی حیدری درست وقتی پدرش نماینده مجلس تهران بود خودش داشت ایام زندانش را می گذراند به جهت كارتونیست بودن و روزنامه نگاری، حاصل زندانش هم شده كتابِ دوست داشتنیِ “زندانی بند هشت”، اینجا خبری از رانت بوده است؟ مهدی آهویی و احمد شكرچی و اكبر زین العابدین و امیر نصری (كه واقعا نمی دانم چندتایشان بهره ای از “اقازادگی” دارند) جز اینكه در حوزه كاری خود با جدیت مشغول كار مفیدند مشغول چه كاری بوده اند؟ آیا محسن آزرم منتقد سینما و مترجم بودنش را مدیون سیاست است؟ آیا مهدی یزدانی خرّم نویسندگی اش به دوران ریاست عمویش بر فدراسیون والیبال و كشتی ربط پیدا می كند؟ (این دو دوست اخیر را همچنان همانقدر دوست دارم كه قبل از جدا شدنشان از بیانیه. به همان اندازه كه آزاد بودند بیایند آزادند كه بروند). آقازادگی -كه مفهومی تشكیكی هم هست- نه حسن است و نه عیب، “اتفاق”ی است كه اگر از آن سوءاستفاده كردید مجرم اید و اگر نه، نه. (جالب است كه این توجه نكردن به تفكیك امور اختیاری از امور غیراختیاری تا حدی بود كه یكی برای تخطئه ی ما و لابد اثبات ایران دوست نبودنمان نوشته بود نام همه این هشت نفر عربی است! فكر هم نكرده بود هیچ نوزادی اسمش را خودش انتخاب نمی نماید. ضمنا آن كس كه همگی ما حماسه ملی درخشان مان را به او مدیونیم هم نام خودش عربی بوده است و هم نام پدرش و هم طبعا كنیه اش، با این ملاك های خنده دار لابد فردوسی هم ایرانی نیست و خدمتی به این فرهنگ نكرده است!). به آن گروه آخر هم كه لازم نیست جواب بدهم و همانطور كه گفتم اجرشان با خدا؛ هر وقت بضاعت بحثهایی علمی تر و تخصصی تر را در دفاع از ارزشهایشان داشتند و سطح شان از برچسب و تهمت زدن بالاتر آمده بود با آنها هم با كمال میل بحث می كنم.
هیچ مدرسه ای كامل نیست چنانكه در دنیا هیچ امر دیگری بهره ای از كمال مطلق ندارد. مدرسه فرهنگ فارغ التحصیلان خوب داشته است و فارغ التحصیلان بد هم داشته است. اما آماری كه به قضیه نگاه كنید تعداد گروه اخیر با گروه نخست قابل قیاس نیست و این كه با عَلَم كردن دو سه نام بخواهند بقیه را بی اعتبار كنند بی انصافی است. مگر بقیه ای كه در فسادهای مالی دست دارند در دبیرستان فرهنگ درس خوانده اند یا مگر درصد درس خوانندگان فرهنگ نسبت به كل این جماعت رابطه مفهوم داری را نشان می دهد؟
تأسیس دبیرستان فرهنگ در ظرف زمانی خودش یك نیاز ضروری بوده است
آنچه اهمیت داشت و دارد این است: تأسیس دبیرستان فرهنگ در ظرف زمانی خودش یك نیاز ضروری بوده است، نتیجه اش هم بخصوص در دوره های اول چشم گیر بوده است (اینكه دوره های اول نسبت به تعداد دانش آموزان به نحو مفهوم داری موفق بوده بخشی هم مربوط به این است كه در فقدان فضاهای مناسب دیگر هر كس واقعاً علاقه مند بود تنها باید به آنجا می آمد و البته كه “توفان كودكان ناهمگون می زاید”). لزوم و موفقیت آن مدرسه را نمی گردد و نباید انكار كرد. باید یاد بگیریم امور را از هم تفكیك نماییم. توانایی تجزیه و تحلیل مولفه اصلی هر گونه نقادی است و پذیرش تكثر و تنوع و اختلاف نظر و خلط نكردن امور مختلف با یكدیگر شرط مدنیت. جالب است كه تا آنجا كه من دیدم تنها كسی كه توانست مطلبی سر و ته دار در نقد بیانیه ما بنویسد یكی از فارغ التحصیلان دبیرستان دخترانه فرهنگ بود كه الان مقیم اروپاست. حتی از متن این هم مدرسه نادیده هم به رغم همه انتقادات و اختلاف مشرب ایدئولوژیكش با موسسان مدرسه به روشنی برمی آمد كه چیزی در آن زمان كم بوده و باید ساخته می شده است. این یعنی همان ضرورتی كه به آن اشاره كردم. این هم كه ایشان توانسته بود مطلبی بنویسد كه میان این همه فحش و فضیحت می شد آنرا خواند و به آن فكر كرد گواهی است بر اینكه فارغ التحصیلان مدرسه سرجمع آموزش خوبی دیده اند و توانایی های فكری و نوشتاری برخی از آنها رشد كرده است. یعنی مدرسه در كسب نتیجه و دادن ثمره ناموفق نبوده است. از این جهت در كنار هزار عامل دیگر وامدار مدرسه هم هستیم. ایشان در پاسخ بیانیه ی ما نوشته بود وامدار حقیقتیم نه اشخاص. بخش نخست این سخن كاملاً درست است، اما بخش دومش درست نیست، وامدار حقیقتیم، اما حقیقت این است كه در زندگی وامدار فضاها و امكانات هم هستیم، وامدار اشخاصی هم هستیم كه آن امكانات را برایمان فراهم نموده اند.
كارنامه مدرسه فرهنگ
كارنامه مدرسه فرهنگ نشان داده است تأسیس آن بركات فراوان برای علوم انسانی در ایران داشته و طریقی بوده است برای حیثیت بخشیدن به علوم انسانی در نظام تحصیلی ایران و مسیری به جهت اینكه دانش آموزان مستعد علاقمند به علوم انسانی بیهوده بخشی از عمرشان را در رشته های دیگر تلف نكنند. به نظر من برای نسل پساانقلاب ایران -كه در كارهای اخیرم معمولا به آنها اشاره می كنم- این قابلیت تفكیك امور از یكدیگر لزوم دارد. این بازیِ یا كلا خوب یا كلا بد، این یا یكسره اهورایی یا یكسره اهریمنی، این مانوی نگری ایدئولوژیك را باید تمام كرد. اگر كسانی دیگران را نقد كردند و كارهای درستشان را نگفتند اشتباه كردند. ما آن كار را نكنیم. هر كس به رغم هر نقد و نظری كه درباره قبل از انقلاب و شهبانوی آن زمان دارد نباید انكار كند آنكه زمینه پیدایی كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان یا موزه هنرهای معاصر را فراهم ساخته و شرایط پدیدآمدن انجمن فلسفه و موسسه مطالعه فرهنگ ها را بوجود آورده “از این جهت” منشأ سرمایه گذاری های درست و خدمات فرهنگی مفیدی برای این سرزمین بوده است. این نوع نگرش، نگرشی كه با آن بتوان تجزیه و تحلیل كرد، شوربختانه هنوز میان ما جا نیفتاده است. هر رویّه ای را باید از جایی شروع كرد. از این جهت من مثلاً موضع دوستم سروش دباغ را درباره دبیرستان فرهنگ قدر می دانم و بخشی از تفاوت نسل پساانقلاب با قبلی ها می بینم. كسی درباره مواضع فكری و سیاسی سروش دباغ یا اختلاف پدرش با موسس دبیرستان فرهنگ تردید ندارد، اما وقتی ماجرای جنجال های پیرامون مدرسه شدت گرفت او (در درسگفتارهایش درباره فلسفه آرنت، جلسه دهم) گفت دبیرستان فرهنگ منشأ خدمات و بركات برای علوم انسانی در ایران بوده است. این رفتار درست است.
من دقیقا به دو دلیل بیانیه مذكور را امضا كردم: اول دفاع از علوم انسانی و ساخت نهادهای كارآمد برای رشد آن (در نظر داشته باشید سال هشتاد و هشت كه مثلا نام ماكس وبر در دادگاه های سیاسی می آمد در دفاع از علوم انسانی و نقد ایده ی اسلامی كردن آن مقالاتی نوشته ام كه در “اندیشه هایی برای اكنون” چاپ شده است) و دوم دفاع از مروّت و مدارا. روزگاری مدارا و مروّت دیده ام و رسم مروت نمی دانم كه روزگاری دیگر از سر مصلحت اندیشی آنچه را دیده ام انكار كنم. چه معنا دارد كسانی توقع داشته باشند خاطراتم را انكار كنم و دروغ بگویم؟ مدارا و مروّت شرط لازم برای ادامه حیات یك جامعه سالم و اخلاقی است. بی مروّتی و بی انصافی رسم بدی است و مباد كه در جامعه ای فراگیر شود. هیچ هدفی وسیله را توجیه نمی نماید. هدف و وسیله سنخیت تام دارند. ازاین رو اگر دغدغه آزادی و عدالت و اخلاق داریم نمی توانیم با راه هایی غیرآزادی خواهانه و غیرمنصفانه و غیراخلاقی به آنها برسیم. من اگر جایی اشتباه كرده باشم آمادگی روانی اش را دارم عذرخواهی كنم، اما وقتی تصور نكنم اشتباه كرده ام تحت هیچ شرایطی عذرخواهی نخواهم كرد. در این مورد هیچ اشتباهی نكرده ام. اتفاقا در مورد این بیانیه فكر می كنم آنها كه بی جهت به ما حمله كردند یك عذرخواهی به ما بدهكارند. البته می دانم دل دو گروه با ما صاف نخواهد شد: آنها كه منتظر نشسته اند با سپاه فاتح یك كشور خارجی به وطن خودشان برگردند و آنها كه خیال می كنند اگر امثال ما را از كشور بیرون كنند راحت تر خواهند بود. هر دو گروه اشتباه می كنند و مهمتر اینكه هر دو به رغم شعارهایشان نه دلشان برای مردم این سرزمین می سوزد و نه نگران این تاریخ و این فرهنگ اند. این توضیحات را برای آنها ننوشتم. برای كسانی نوشتم كه پرسش هایی در ذهنشان پیدا شده بود و می شد و می شود درباره آن پرسش ها با آنها گفتگو نمود. افراطی های این طرف و آن طرف هر چه می خواهند بگویند، به قول حافظ نازنین “عاشق از قاصی نترسد می بیار / بلكه از یرغوی سلطان هم هم”.


منبع:

1398/09/10
21:07:22
5.0 / 5
11
تگهای خبر: آموزش , اسلام , اسلامی , امام
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۶ بعلاوه ۲
عطر حرم

atreharam.ir - حقوق مادی و معنوی سایت عطر حرم محفوظ است

عطر حرم

عطر و ادکلن و اسانس