نوشتاری از احمد نادری؛

خیزش راستگرایی افراطی در غرب، علل ضدیت با مهاجران مسلمان در آلمان

خیزش راستگرایی افراطی در غرب، علل ضدیت با مهاجران مسلمان در آلمان به گزارش عطر حرم احمد نادری متخصص انسان شناسی اروپا ومترجم كتاب آلمان رو به فرسایش درمقدمه این كتاب به طرح چالش های اجتماعی واقتصادی جامعه آلمان و علل رشد خیزش های راستگرا و ناسیونالیستی در آن پرداخته است.



به گزارش عطر حرم به نقل از مهر، بتازگی كتاب «آلمان رو به فرسایش» كه توسط تیلو ساراتسین نظریه پرداز راست جدید در آلمان نگاشته شده و نگاهی بسیار افراطی به مساله مسلمانان و مهاجرت دارد، توسط احمد نادری، مدیر گروه مردم شناسی دانشگاه تهران و متخصص انسان شناسی اروپا و سینا عمران ترجمه شده و به همت انتشارات علمی فرهنگی به زیور چاپ آراسته شده است.
یادداشت پیش رو بخشی از مقدمه احمد نادری بر این كتاب است؛
اروپا در آستانه بازگشت به ناسیونالیسم قرن نوزدهمی
جهان در حال حركت به سمت راست گرایی است و این مسأله با به راه افتادن موج اخیر ناسیونالیسم در كشورهای غربی بسیار مشهود است. این موج از آغاز قرن بیست و یكم به آهستگی آغاز شد و سپس بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ به طرز عجیبی رشد كرد و الان باز به رشد سریع خود ادامه می دهد. در جام جهانی۲۰۱۰ در دو كشور اروپایی (آلمان و هلند) آغاز به مطالعه این موج كردم و در مطالبی كه بعدا انتشار یافت، اذعان داشتم كه اروپا در آستانه بازگشت به ناسیونالیسم قرن نوزدهمی است. آن زمان شاید برخی این نكته را بسیار غیر واقعی می دیدند، چونكه نشانه های عینی برای این كار وجود نداشت، اما حالا با گذشت شش سال از آن زمان، نشانه های عینی آن باز قابل مشاهده است: به وجود آمدن جنبش های دست راستی افراطی همچون پگیدا و سپس تأسیس حزب آلترناتیو برای آلمان در آلمان، برگزاری همه پرسی استقلال اسكاتلند از انگلیس (اگرچه به نتیجه نرسید، اما میزان آرای موافق استقلال قابل توجه است)، خروج انگلیس از اتحادیه اروپا كه اصطلاحاً با عنوان برگزیت شناخته می شود و روی كار آمدن دانلد ترامپ در ایالات متحده آمریكا. به این لیست می توان در آینده اتفاقات زیادی را اضافه نمود. شاید بتوان رأی آوردن دست راستی ها به رهبری خانم مارین لوپن در فرانسه را در آینده نزدیك یكی دیگر از شگفتی های این دهه دانست.
گریز از جهانی شدن در جنبش های اخیر ملی گرایی
حركت به سمت خروج از ساختارهای موجود، خواه ساختار جهانی باشد، خواه اتحادیه اروپا و خواه ساختارهای حزبی درون كشورها، علل مختلفی دارد كه جای بررسی آن در این مجال اندك نیست، اما اگر بخواهیم دلیلی كلی را برای این مسأله نام ببریم، شاید بتوان ساختار جهانی شده متصلب سرمایه سالار را در این نكته دخیل بدانیم. به شكلی می توان رد پای جهانی شدن را در جنبش های اخیر ملی گرایی و دست راستی مشاهده نماییم و بدین سبب این جنبش ها به شكلی ضدجهانی شدن هستند و شاید بتوان نام آنها را جنش های گریز از جهانی شدن بنامیم. جهانی شدن كه در وجه بنیادین خود امری اقتصادی می باشد، آنگونه كه ایمانوئل والرشتاین اذعان دارد، با خلق یك نظام جهانی نوین به دنبال یكدست سازی ساختارهای اقتصادی در كل دنیا بوده و در این امر موفق باز بوده است. این سیستم، در دست عده ای معدود از سرمایه داران فراملی است و به شكلی كمتر از یك درصد از مردم دنیا از این طریق بر تمامی دنیا حكومت می كنند.

راستگرایی افراطی؛ دستاویزی برای خلق هویت
من سرآغاز جنبش های ضدجهانی شدن همه گیر اخیر را بحران اقتصادی ۲۰۰۸ در جهان می دانم و بر این باورم این بحران، نوك كوه یخ جنبش های وسیع اجتماعی ضدیت با نظام سرمایه داری و جهانی شدنِ در رابطه با آنرا نمایان كرد و بر این باورم این جنبش ها به طرز وسیعی پیشرفت خواهدنمود و به سایر نقاط دنیا باز فرافكنده خواهد شد. علاوه بر بعد اقتصادی، مسأله بحران هویت نیزیكی از دلیلهای اصلی این جنبش هاست. مسأله فرافكنی فرهنگ آمریكایی در پروژه جهانی شدن باعث شده است تا مردمان جهان گرفتار نوعی تعارض و دوگانگی فرهنگی شوند و این تعارض، خود رادر بحران هویت متجلی كرده است و این مسأله، توده های مردمِ به دنبال هویت را خلق كرده است كه دستاویزی جز پناه آوردن به راست گرایی افراطی ندارند.
آلمان یكی از كشورهای اصلی است كه از ابتدا در نظام جهانی مدرن موضوعیت جدی داشته است و آنچنان كه هگل اذعان دارد، سهم خودرا بعنوان یك ملت در تاریخ پرداخته است. آلمان بااینكه دیرهنگام به انقلاب صنعتی پیوست، اما با پیوستن خود، سبب رشد عظیم و سرسام آور این انقلاب و تكنولوژی های در رابطه با آن شد. این مسأله در جنگ های جهانی اول و دوم كه آلمان با اختراع جدیدترین جنگ افزارهای پیشرفته سبب خیرگی حریفان خود شده بود، به اوج خود رسید و سپس وقفه ای كوتاه در برهه سپس جنگ دوم، تا امروز توانسته است یكی از كشورهای محوری نظام صنعتی باشد.
چالش های جامعه آلمان
این كشور در نظام اجتماعی و داخلی خود گرفتار تناقضاتی جدی بوده است كه این تناقضات البته سبب كشمكش های زیادی در درون خود آلمان و در جامعه دانشگاهیان و روشنفكران و رسانه ها بوده است. یكی از این تناقضات كه هنوز بر سر آن بحث جدی بوده و هست، نظام دولت رفاهی سپس جنگ است كه هنوز در قرن بیست و یكم در آلمان و بعضی از كشورهای دیگر نظیر اسكاندیناوی ها كار می كند. در آلمان غربی سپس جنگ، طرح مارشال سبب رونق اقتصادی وسیعی گردید و البته این طرح آنچنان كه زابینه فون دیركه در كتاب «با تمام قوا به سمت تخیل» می نویسد، سبب به وجود آمدن جنبش اجتماعی شصت و هشت گردید و این خود یكی از تناقضات اولیه در آلمان سپس آغاز جنگ سرد بود. طرح مارشال هدفی جز ادغام آلمان غربی در نظام جهانی به رهبری قطب آمریكایی نداشت و بدین سبب سرمشق آمریكایی را دنبال می كرد، اما از طرف دیگر، به ضدیت وسیع از طرف نسل جوان با آمریكا منجر گردید. نسلی كه تحت تأثیر متفكران چپ مكتب فرانكفورت از سویی و از طرف دیگر تحت تأثیر اتفاقات جهانی در بلوك شرق و همین طور جنگ ویتنام بود. یكی دیگر از تناقضاتی كه حالا از همان میراث باقی است، هنوز این نكته است كه آلمان بایستی در كدام سوی جای گیرد؟ سوی سرمایه داری مدل آمریكایی یا مدل سوسیالیستی (البته از نوع سوسیال دموكرات)؟ این مباحث سبب به وجود آمدن مناقشات عظیم در آلمان از زمان اتحاد در سال ۱۹۸۹ تابحال بوده است و كتاب حاضر را باز می توان در زمره میراث داران همین مناقشه جای داد.
تیلو ساراتسین كه بیشتر از سه دهه در مصادر مختلف در آلمان قرار داشته (وی مدتی سناتور بخش اقتصادی برلین بود و آخرین سمت وی عضویت در هیأت مدیره بانك فدرال آلمان بود كه با نگارش این كتاب از كار بركنار شد) و نظام اقتصادی و اجتماعی آلمان را مورد مطالعه قرار داده است، در این كتاب، در مناقشه فوق قصد داشته است طرف اردوگاه سرمایه داری تمام عیار با سرمشق ایالات متحده آمریكا را بگیرد و تا حد زیادی (حداقل در بعد تئوریك و آماری) موفق بوده است. این كتاب یكی از مناقشه برانگیزترین كتابهای تاریخ آلمان سپس اتحاد بوده است و همچنان باز در مورد آن بحث می شود. بااینكه كتاب در سال ۲۰۱۰ نگاشته شده است (دوسال سپس شروع بحران ۲۰۰۸)، اما با به وجود آمدن موج جدید مهاجرت سپس بحران سوریه و شروع بحث های جدی در موافقت و مخالفت با آن، این كتاب بار دیگر مورد توجه ویژه قرار گرفته است.
ضدیت با مهاجران و مسلمانان؛ بن مایه اصلی كتاب «آلمان رو به فرسایش»
بن مایه اصلی این كتاب را می توان ضدیت با مهاجرت از سویی و ضدیت با مهاجران مسلمان از طرف دیگر دانست. امری كه سبب شد ساراتسین از آخرین سمت كاری خود بركنار شود. سپس انتشار كتاب، بحث های زیادی در آلمان در این خصوص عنوان شد و عده ای موافق و عده ای دیگر مخالف ایده مركزی وی بودند و آنچنان كه خودش باز در چند جای كتاب مطرح می كند، انگ نژادپرستی و قوم مداری بارها از طرف مخالفان به وی چسبانده شده است. به زعم من، اینكه ساراتسین را نژادپرست بدانیم یا نه، مسأله ای كاملاً فردی و ثانویه است. مسأله اصلی این است كه این كتاب و ایده مركزی آن، اولاً برای اولین بار در آلمان پساهیتلری تابوی بحث های عمومی در مورد مباحث نژادی رادر فضای عمومی و رسمی شكسته و این در نوبه خود نوعی جسارت شمرده می شود و دوم و مهمتر اینكه افكار ساراتسین را بایستی در بستر اجتماعی جامعه آلمان فهم و ارزیابی كرد. به جد معتقدم كه فضای اجتماعی آلمان است كه به ساراتسین اجازه طرح این فكر را می دهد. به عبارتی، ساراتسین را می توان نماینده بخش بزرگی از جامعه آلمان دانست. بخشی كه الان و از سال ۲۰۱۳ تابحال در ذیل حزب آلترناتیو برای آلمان، خودرا و هویت جمعی سیاسی خودرا بازیابی می كنند.
حزب آلترناتیو برای آلمان بااینكه در سال ۲۰۱۳ (سه سال سپس نگارش این كتاب) تأسیس شده و بااینكه ساراتسین در آن هیچ عضویتی نداشته است، اما به خوبی نماینده طرز تفكر ساراتسین و البته قشر وسیعی از جامعه آلمان است. راست گراهای افراطی در اروپا و به خصوص در آلمان آغازین اولویت خودرا بر ضدیت با مهاجران و به خصوص مسلمانان مهاجر قرار داده اند. بدین معنا كه مهاجرت و مهاجران مسلمان را تهدیدی وسیع برای اقتصاد و فرهنگ و البته سیاست می دانند. از همین راه، آنان معتقدند كه چون نخبگان موجود در سیستم سیاسی كشورها نقش به سزایی در به وجود آوردن تهدید مهاجران دارند، پس آنان صلاحیت حكومت بیشتر از این، كه به نابودی كشاندن كشورها می انجامد را ندارند. یكی دیگر از مشخصات آنان، اولویت دادن مسائل ملی به جای مسائل منطقه ای و بین المللی و بحران های زیست محیطی است. از این رو آنان ملی گرایانی دو آتشه اند كه از لحاظ فرهنگی ارزش های ملی در درجه اول و در درجه دوم ارزش های غربی برایشان موضوعیت دارد. آنان همین طور به شدت مخالف نسبی گرایی فرهنگی بوده و قائل به شكلی قوم مداری هستند. از این رو مخالف شعارهای فعلی حاكمان غربی و اروپایی مبتنی بر چندفرهنگی و پلورالیسم فرهنگی هستند.
تمامی خاصیت های نامبرده برای احزاب راستگرا و راست اندیش را می توان در كتاب حاضر به خوبی ملاحظه و مشاهده كرد. ساراتسین تمركز اصلی خودرا بر ضدیت با مهاجرت و مهاجران مسلمان قرار می دهد و با حمله و یورش های مستمر به آنان، اهتمام در القای این تفكر دارد كه مسبب همه بدبختی های آلمان، جماعت مسلمان مهاجر هستند. از این رو ابایی از این ندارد كه آنها را ابله، كوته فكر، نادان، عقب مانده، خشك مغز، مفتخور و یا با القابی اینچنینی خطاب كند و به دنبال آن باشد تا با كنارهم قرار دادن آمار و ارقام مختلف، آنها را تخطئه كند و آنان را همچون وصله ناجوری جلوه دهد كه نه تنها بر پیكره آلمان، بلكه بر پیكره كل اروپا سنگینی می كنند.
عدم ادغام جامعه مهاجر مسلمان در آلمان
استدلال جدی ساراتسین برای ملاحظات فوق، بحث عدم ادغام جامعه مهاجر مسلمان در آلمان است. وی (البته به درستی) معتقد می باشد جماعت ترك و عرب و پاكستانی و... كه مشخصه مشترك همه شان اسلام است، در جامعه آلمان ادغام نشده اند و هركدام بر هویت های بومی و محلی سرزمین مبدأ تاكید می كنند. وی در این راستا شبكه های ماهواره و فضای مجازی را مقصرجدی می داند و معتقد می باشد این تكنولوژی ها امكان دسترسی سهل به ارزش های مهاجران را مهیا كرده و سبب همبستگی بیشتر آنان می شود، به نحوی كه خودرا از ارزش های جامعه مقصد كاملاً مبرا می دانند و هیچ نیازی به داشتن آنان یا حتی به یادگرفتن زبان جامعه مقصد نمی بیند. نكته مكمل این بحث چیزی است كه ساراتسین آنرا نظام مفتخور پرور دولت رفاه می داند كه بیخود و بی جهت به مهاجران به دلیلهای مختلف كمك هزینه های سرسام آور می پردازد و اولاً دیگران را تشویق به مهاجرت بیشتر به اروپا و آلمان كرده و ثانیاً مهاجران آلمانی راتشویق به كار نكردن و تنبلی می كند و این تنبلی در پروسه اجتماعی شدن به نسلهای بعد باز منتقل می شود. یكی دیگر از مفاهیمی كه نویسنده دائماً به صورت آشكار و پنهان به آن ارجاع می دهد، این نكته است كه مشكل اصلی مسلمانان برای ادغام نشدن آنان در جامعه آلمان، مشخصه های فرهنگی دست و پاگیری است كه در آنان وجود دارد و در این مشخصه ها، اسلام رتبه اول را دارد. از دید وی اسلام است كه مسبب عقب ماندگی مسلمانان اروپا شده است و اگر مسلمانان اسلام را كنار بگذارند، مشكل آنان حل خواهد شد، دانش آموزانشان در مدرسه پیشرفت خواهند كرد، زنان آنان دیگر باروری بالا نخواهند داشت، مردانشان مفتخور و سربار نخواهند بود، جرم و جنایت در آلمان بسیار كاهش خواهد یافت و ادعاهای غیر علمی ای از این دست.
تلاش برای احداث گفتمان اسلام هراسی در آلمان
ساراتسین با خلق یك مفهوم كلان از اسلام (اسلام به مثابه یك كل)، اهتمام در احداث گفتمان اسلام هراسی در آلمان دارد. این گفتمان كه البته موفق هم بوده است، این آمار و ارقام به ظاهر درست و علمی برای اثبات وحشتناك و شیطانی بودن اسلام، هر خواننده بدون تفكر انتقادی را مسخ خویش نموده و از اسلام و مسلمانان متنفر می نماید. او (تعمدا یا از روی ناآگاهی) دوپارگی عظیم شیعی- سنی را در اسلام نادیده می گیرد و در بین خود اهل سنت باز حداقل دوپارگی سلفی-اخوانی را به هیچ می انگارد و برای تمامی اینها یك حكم كلی مشترك صادر می كند و آن ضدیت با مدرنیته، غرب و آلمان است. از این رو ابایی ندارد كه عربستان سعودی را در كنار ایران و تركیه و افغانستان و حتی مصر بنشاند و حكم كلی در مورد همه صادر كند، حال آنكه قرائت همه اینها از اسلام متفاوت می باشد. كشوری مانند عربستان سعودی با ایدئولوژی رو به گذشته سلفی خود، راه را بر اجتهاد و رویارویی با پدیده های مدرن و امروزی بسته است و از این رو با تركیه، مصر و حتی با افغانستان باز تفاوت های جدی دارد، چه برسد با ایران شیعی كه بنا بر ایدئولوژی شیعی خود، رو به آینده دارد، نه صرفاً رو به گذشته. برجسته كردن ضدیت با غرب توسط اسلام كلی ای كه همه مسلمانان در كشورهای مختلف را در بر می گیرد، تاكتیكی است كه خوانندگان كم اطلاع از اسلام و دنیای اسلام را اغوا كرده و در آنان ترس از اسلام را برجسته می كند.
وی با ارجاع به جوامع موازی وكلونی های مهاجران، بحث خشونت و آمار بالای جرم و جنایت در بین مسلمانان را پیش می كشد و این را باز به عدم ادغام اجتماعی ارجاع می دهد. یكی دیگر از مشخصه های اصلی جوامع موازی از دید وی، داشتن روسری و حجاب زنان است. نكته جالب اینكه وی معتقد می باشد كه بخش زیادی از این زنان محجبه تحت فشار اجتماعی خانواده و... روسری بر سر می كنند، حال آنكه این مسأله با بحث های اصلی وی در تناقض است. وی بایستی به این سوال جواب دهد كه چگونه می توان افراد جامعه را تحت پوشش انواع بیمه ها و طرح های حمایتی قرار داد، به صورتی كه افراد را كاملاً مستقل بار می آورد (حداقل مستقل از خانواده و دیگران و وابسته به دولت)، حال آنكه آنان در جامعه ای مثل جامعه آلمان هنوز به خانواده ها و بزرگترها علقه دارند و به خاطر آنان حجاب دارند؟ در خوشبینانه ترین حالت می توان اظهار داشت كه ساراتسین نگاه مبتنی بر درون فهمی نسبت به مسلمانان و به خصوص زنان مسلمان ندارد و این البته به گرایش های ضد نسبی گرایانه وی بر می گردد.
او با حمله های بی امان به اسلام و مسلمانان، مشكل اصلی عدم ادغام (كه تقریباً همه مسائل در ارتباط با مهاجران از آن ناشی می شود) را تا حد زیادی خودِ مسلمانان و كمی تا قسمتی سیاستگزاری های دولتمردان دولت رفاه می داند. در مورد اول، نكته جالب این است كه ساراتسین به جای اینكه به سبب بپردازد، به معلول پرداخته است. به این معنا كه وی نقش جامعه آلمان و بستر فرهنگی و حقوقی آلمان را در عدم ادغام نادیده می گیرد. همچنان كه ذكر شد، وی در این ادعا كه مسلمانان كمتر ادغام شده اند، محق است؛ اما مسأله اصلی به سبب این مسأله برمی گردد. سوال اصلی این است كه ادغام چیست و چرا باید مسلمانان ادغام شوند؟ از دید ساراتسین ادغام یعنی اینكه همه مهاجران مسلمان دین خودرا كنار بگذارند و ارزش های بومی مبدأ را بدرود گویند و زبان آلمانی را باز به خوبی فرا گیرند. در مورد زبان می توان با وی توافق كرد، اما در مورد فراموشی نظام بومی و ارزش های مبدأ، می توان ایده های وی را تمامیت خواهانه و دست راستی افراطی نامید.
سیستم حقوقی و فرهنگی آلمان مبتنی بر خاك و خون است
به علاوه، یكی از دلیلهای اصلی عدم ادغام، كه ساراتسین به عمد از آن عبور كرده و هیچ حرفی در مورد آن به میان نمی آورد، سیستم حقوقی و فرهنگی آلمان است. نظام حقوقی اروپای قاره و به خصوص آلمان برگرفته از مخلوطی از سیستم خون و خاك است، كه در آن خون نقش محوری را دارد. این ریشه در ارزش های نظام فئودالی قدیم اروپا دارد كه خون اشرافی و تعلق به زمین برایشان بسیار پررنگ بود. امكان دارد فرزند یك مهاجر مثلاً ترك، در آلمان به دنیا آمده باشد، زبان آلمانی را به خوبی فرا گرفته باشد، از مهد كودك تا دانشگاه را در آلمان سپری كرده باشد، اما اگر از وی بپرسید اهل كجا هستی، مسلماً به شما خواهد گفت من ترك هستم (كه در چارچوب این جمله آلمانی كه من از تركیه می آیم بیان می شود! Ich komme aus der Türkei). سوال اینجاست كه كسی كه حتی در طول زندگی بیست و چند ساله خود حتی یك دفعه هم تركیه را ندیده است، چگونه می گوید كه من از تركیه می آیم؟ پاسخ آن برای كسانی كه چند صباحی در آلمان تجربه زیسته دارند و نظام حقوقی آنجا را می شناسند و با مردم آن زندگی كرده باشند، ساده است: نظام فرهنگی و اجتماعی آلمان كه در طول نسل های متمادی بازتولید شده است، مهاجران را به رسمیت نمی شناسد، به این علت كه آنان خون آلمانی ندارند، یعنی مشخصات ظاهری آلمانی ها را ندارند. این مسئله در مفهومی عامیانه تحت عنوان كله سیاه (Schwarzkopf) نمایان است، كه در جامعه آلمان شایع است. به علاوه اینكه سیستم حقوقی آلمان باز از این مسأله تاحدی حمایت می كند. خیلی از مهاجرانی كه چندین سال از مهاجرتشان می گذرد، هنوز موفق به دریافت مدارك هویتی آلمانی نشده اند و به مفهومی میان هویت سابق و جدید خود پادرهوا مانده اند. این مسائل را با سیستم های آنگلوساكسن (بیشتر در آمریكا و كانادا و تا حد كمتری در انگلیس) مقایسه كنید كه سیستم های آنها بر خاك استوار است و نه خون. نتیجه فرایند گفته شده این می شود كه مهاجران از ابتدا تا اختتام و در نسل های متمادی برچسب مهاجر بودن می خورند و این برچسب، آنها را به سمت احداث كلونی های بسته می كشاند و این همان چیزی است كه ساراتسین تحت عنوان عدم ادغام از آن یاد می كند، اما مسأله مهم این است كه ساراتسین شیپور را از سر گشادش می نوازد و به جای تاكید بر فرایندهای فرهنگی، اجتماعی و حقوقی جامعه آلمان، مسلمانان و اسلام را متهم می كند و به جد از مسلمانان می خواهد كه اسلام را كنار بگذارند.
مشاركت اجتماعات مهاجرین در اداره جامعه آلمان
یكی از مشخصات اصلی طرز تفكر وی كه البته در دو فصل آخر برجسته است، این است كه وی از تمامی بحث های هفت فصل اول كمك می گیرد تا اینگونه در جامعه القا كند كه جامعه آلمان دارد توسط مسلمانان فتح می شود و او نام این فتح را فتح از راه باروری می گذارد و معتقد می باشد چون قدرت باروری زنان مسلمان زیاد است و این خود نشات گرفته از اسلام است و همین طور دولت رفاه آلمانی پول های مفت در حلقوم مسلمانان می ریزد و آنان را تشویق به بچه دار شدن می كند، در نتیجه مسلمانان به سویی حركت می كنند كه آلمان را در كمتر از صد سال آینده فتح خواهند كرد و از زبان و فرهنگ آلمانی چیزی باقی نخواهد ماند. وی با تجسم دنیایی خیالین كه در آن مسلمانان آلمان همه زمام امور را در دست گرفته اند و نه كشور آلمان برایشان مهم می باشد و نه زبان و فرهنگ و مسائل آلمانی ها، اسلام هراسی و مهاجر هراسی را تبلیغ و تشویق می كند، حال آنكه این مسائل نشأت گرفته از اوهام و تخیلاتی است كه می تواند بسیار خطرناك بوده و جو مسلمان ستیزی در آلمان را دامن بزند. هیچ دلیل علمی قانع كننده ای برای ادعاهای وی وجود ندارد و برعكس، دهها دلیل و مثال می توان برای رد این ادعا یافت. شاهد اصلی آن مشاركت اجتماعات مهاجرین در اداره موفق جامعه آلمان و عضویت آنان در احزاب و تشكل های اجتماعی و سیاسی آلمان است.
وال استریت؛ نوك كوه یخ فاجعه نئولیبرالیسم
یكی از نكاتی كه در مباحث نویسنده مطرح است، اشاره مداوم مقایسه ای وی به ایالات متحده آمریكاست كه در بستری از داروینیسم كلاسیك (ونه حتی داروینیسم جدید) مفصل بندی می شود. در مدل ساراتسین، آرمانشهر ایالات متحده توانسته است با به وجود آوردن یك مدل خاص، مهاجران را اولاً گزینش كند و ثانیاً آنها را مفتخور بار نیاورده است. در مورد اول وی محق است، چونكه آمریكا توانسته است با ساختن یك تصویر ویژه از یك سرزمین رویایی برای متخصصان و نخبگان جهانی بسیار عالی عمل كند. این مسأله كه توسط متفكر پست مدرن فرانسوی، ژان بودریار، تحت عنوان فراواقعیت (هایپررئالیتی) مورد بحث قرار گرفته و یكی از مثالهای وی در این مورد شهر نیویورك است، توانسته است موج مهاجرت نخبگان جهانی را به سمت ایالات متحده سرازیر كند، كه حتی نخبگان آلمانی باز در آن سهم به سزایی دارند. اما در مورد دوم، مسلم است آنچه ذیل عنوان سیاستهای سختگیرانه نئولیبرال از آن یاد می شود، منجر به شكل گیری یك دوقطبی بسیار خطرناك اجتماعی شده است و شورش وال استریت در سالهای اخیر نوك كوه یخ فاجعه نئولیبرالیسم است كه نمایان گشته است. در واقع، سیستم ایالات متحده كه به تعبیر سی رایت میلز تحت سیطره نخبگان قدرت و ثروت است، با اعمال سیاستهای نئولیبرال و محدود كردن بیمه ها و حمایت های اجتماعی، توده های عظیم فقیر را به جایی رسانیده است كه میان مبارزه برای زنده بودن و تن دادن به سیستمی كه به صورت لحظه ای بر فقر آنان می افزاید، یكی را انتخاب كنند. ازاین رو یكی از دلیلهای اصلی خشونت های اجتماعی رو به فزونی در ایالات متحده در سالهای اخیر همین مسأله است. به تعبیری، آرمانشهری كه ساراتسین از آن با اشتیاق یاد می كند، سالهاست كه از حالت اتوپیایی اش خارج شده و تبدیل به یك پریشانشهر شده است و به تعبیری دیگر، افراد زیادی لخت بودن پادشاه رافریاد برآورده اند. این مسأله درانتخاب دانلد ترامپ برای كسوت ریاست جمهوری این كشور تبلور یافته است. در واقع، ترامپ نماد نه به سیستم موجود در آمریكاست و از این رو مورد توجه و حمایت اقشار مختلف قرار می گیرد، كه البته من رأی آوردن وی را باز در قالب فراگیر شدن راست گرایی در دنیا می دانم.
جدای از مسأله شكست الگوی فرضی آرمانشهری ساراتسین، مسأله ای كه در بحث های وی به صورت جدی مغفول است، مسأله اخلاق است. داروینیسم اجتماعی مورد حمایت وی را می توان در دوره ناسیونال سیوسیالیسم آلمان از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ باز مشاهده كرد. در هر دو تفكر (البته مشابه با آبشخور یكسان) بحث اصلی این بود كه اقشار حاشیه ای و اقلیت، چون در پروسه انتخاب طبیعی و تنازع بقا نتوانسته اند خودرا به بالا بكشند و در حد انتظاراتی كه ما مشخص كرده ایم ظاهر شوند، پس از حق حیات برخوردار نیستند و بایستی محدود شوند و امكانات آنان به نفع دیگران (كه البته ما آنها و شاخصه شان را تعریف می كنیم) مصادره شود. غیراخلاقی بودن و ضد انسانی بودن این بحث، بسیار مشهودتر از آن است كه بخواهیم در رد آن دلیل علمی بیاوریم.
كتاب حاضر از آن رو كه به یكی از مسائل جدی آلمان در فضای سپس جنگ جهانی دوم می پردازد، مادامی كه مهاجرت و مسأله مهاجران در آلمان مطرح باشد، مورد خوانش قرار خواهد گرفت ونكته جالبتر این است كه این كتاب در دو سال اخیر و با به وجود آمدن موج اخیر مهاجرت ها سپس بحران سوریه بسیار بیشتر مورد توجه و خوانش قرار گرفته است. در واقع موج اخیر مهاجرت به اروپا و به خصوص آلمان (كه بالای یك میلیون نفر از این مهاجران را در خود جای داده است) سبب به وجود آمدن بحث های بسیار بیشتری در سطح جامعه آلمان شد و این مباحث همچنان ادامه دارد. در كنار این مباحث، به وجود آمدن جنبش های اجتماعی ضد مهاجرت نظیر پگیدا و همین طور به وجود آمدن احزاب ضد مهاجرت و ضد مسلمانان مانند «آلترناتیو برای آلمان» (AFD) كه در قالب های قانونی آلمان به فعالیت می پردازد، نشان از تغییر جدی و محسوس فضای اجتماعی آلمان دارد. نكته جالب در مورد حزب آلترناتیو این است كه این حزب كه در سال ۲۰۱۳ به وجود آمده، توانسته است آنچنان از فضای اجتماعی آلمان استفاده نماید كه درانتخابات ایالتی اخیر، در كل آلمان به جایگاه سوم دست پیدا كرده و پس از احزاب سوسیال دموكرات و سوسیال مسیحی قرار گیرد. این حزب از ۱۶ ایالت آلمان، در ده ایالت صاحب كرسی شده است و نكته جالبتر اینكه این حزب پذیرفت كه جنبش بسیار افراطی پگیدا در درون این حزب فعالیت كند.
آلمان خودرا نابود خواهد كرد
موج اخیر مهاجرت كه شكاف های اجتماعی و حزبی درون آلمان را به شدت فعال كرده است، در آینده مسائل مختلف بیشتری را در درون جامعه آلمان رقم خواهد زد و من به شدت معتقدم كه این موج در آینده خطری بسیار جدی برای آلمان خواهد بود. البته استدلال اینجانب برای این خطر، از جنس استدلال ساراتسین نیست. آنچه من بدان معتقدم این است كه از آنجائیكه سیستم فرهنگی و اجتماعی آلمان كه مشخصات آنرا در سطور بالا قید كردم، نمی تواند این مهاجران را باز - مانند سایر مهاجران- جذب نماید و با برچسب بیگانه و خارجی در پروسه خود / دیگری آنان را طرد خواهد كرد، شكل گیری دوگانه های متعارض هویتی در بین آلمانی ها و مهاجران بیشتر خواهد شد. ترومای روحی جنگ و مقصر دانستن كشورهای غربی در شكل گیری بحران سوریه و عراق (با به وجود آوردن، حمایت و تسلیح گروه های افراطی همچون داعش و دیگران) در میان این مهاجران بسیار پررنگ خواهد بود و در كنار مباحث هویتی نشأت گرفته از سیستم خون و اشرافیت آلمانی و اروپایی، پتانسیل بالایی برای فعالیت های تروریستی، این دفعه نه در خاورمیانه، بلكه در دل آلمان و اروپا وجود خواهد داشت. از این رو، در نتیجه من با ساراتسین هم عقیده خواهم بود كه آلمان خودرا نابود خواهد كرد، اما من مانند ساراتسین، تقصیر را بر گردن مهاجران و اسلام نمی اندازم، بلكه معتقدم تقصیر با مردم آلمان و سیاستمداران آن است.
در مجموع می توان كتاب ساراتسین را محصول جامعه آلمان و شكل گرفته از بستر اجتماعی و فرهنگی آن دانست كه ریشه های اجتماعی قوی دارد و از این منظر برای فهم جامعه آلمان بسیار ضروری می باشد. ترجمه كتاب حاضر از همین روی بسیار اهمیت دارد و می تواند در فهم جریانات اجتماعی المان برای علاقمندان، دانش پژوهان و حتی سیاستمداران ایرانی و فارسی زبان اهمیت داشته باشد.

1397/11/04
13:27:35
5.0 / 5
4211
تگهای خبر: اسلام , دین , فرهنگ , قانون
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۶ بعلاوه ۲
عطر حرم

atreharam.ir - حقوق مادی و معنوی سایت عطر حرم محفوظ است

عطر حرم

عطر و ادکلن و اسانس