یادی از آیت الله سیدجواد خامنه ای(ره)، پدر گرامی رهبر معظم انقلاب بعلاوه تصاویر

یادی از آیت الله سیدجواد خامنه ای(ره)، پدر گرامی رهبر معظم انقلاب بعلاوه تصاویر عطر حرم: قم در مراتب علمی حضرت آیت الله سیدجواد خامنه ای(ره) همین بس که ایشان از سه مرجع عظیم الشأن در نجف اشرف یعنی حضرات آیات عظام، میرزا محمدحسین نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (مشهور به کمپانی) اجازات اجتهادی خودرا دریافت کرد.


مرتضی نجفی قدسی از فعالان فرهنگی و رسانه ای کشور در یادداشتی به مناسبت سالگرد رحلت آیت الله سید جواد خامنه ای، پدر گرامی رهبر معظم انقلاب آورده است:
حدود چهل سال پیش در یکی از سفرها که به مشهد مقدس مشرف شده بودم، توفیقی یار شد تا خدمت یکی از عالمان مهذب و باتقوا شرفیاب شوم. این عالم پرهیزکار حضرت آیت الله حاج سیدجواد خامنه ای والد بزرگوار رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) بود. خانه ای که این روحانی وارسته در آن می زیست، منزلی بسیار ساده و قدیمی و با امکانات محدودی بود که در وهله اول بسیار متعجب شدم ایشان با آنکه فرزندان نامداری دارد و حداقل یکی از آنها رییس جمهور کشور است و دیگران نیز هر کدام دارای مقامات و مراتبی هستند، مع ذلک در چنین خانه ای محقر و ساده و در یک اتاق کوچک شاید 9 متری در کنار انبوهی از کتاب های بسیار قدیمی زندگی می کند و عجیب تر آنکه این پیرمرد و پیرزن سالخورده خدمتکاری نداشتند و در عین حال با میهمان اینقدر گشاده رو بودند و من خود شرمنده شدم که چرا مزاحمت برای آنها به وجود آورده ام، مخصوصاً وقتی که عیال ایشان سینی چایی را در دست گرفته و با زحمت از پله های طبقه پائین به بالا می آمد تا از میهمان پذیرایی کند. به هر حال صفا و ساده زیستی آنها بسیار مرا تحت تأثیر قرار داد، البته قبلاً از مراتب تقدس و تقوی و پرهیزکاری حضرت آیت الله حاج سیدجواد خامنه ای(رض) شنیده بودم، ولی مشاهده وضع و حال زندگی ایشان که در عین توانایی، ساده زیستی و ذی طلبگی را پیشه خود کرده بودند، بسیار درس آموز بود.
در این دیدار ایشان سفارش فرمودند که هر وقت برای زیارت حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) به مشهد مشرف می شوید، اهتمام کنید از زیارت جامعه کبیره غافل نشوید و این را هم مطمئن باشید که حضرت به عموم زائران نظر لطف دارند و زائری نیست که از زیارت مشهد مقدس بی بهره برگردد.
در مراتب علمی حضرت آیت الله سیدجواد خامنه ای(ره) همین بس که ایشان از سه مرجع عظیم الشأن در نجف اشرف یعنی حضرات آیات عظام: میرزا محمدحسین نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (مشهور به کمپانی) اجازات اجتهادی خودرا دریافت کرد. ایشان بعد از مراجعت از نجف در مشهد مقدس اقامت می کنند و در مسجد جامع گوهرشاد و مسجد صدیقی یا مسجد ترک ها در بازار فرش فروشها در نزدیکی حرم مطهر اقامه نماز جماعت می کردند و از آنجائیکه در زهد و قداست برای عموم متدینین شناخته شده بودند خیلی از مقدسین مشهد در نماز جماعت ایشان حاضر می شدند.

* دلیل عمامه سفید بر سر داشتن در منزل
یکی از مراتب قداست ایشان رعایت خیلی از مستحبات بود که بعنوان نمونه وقتی در نماز جماعت ایشان شرکت کردم با عمامه مشکی و نماد سیادت بودند ولی در منزل با عمامه سفید در اتاق کتابخانه شان نشسته بودند و چون بسیار تعجب کردم از ایشان پرسیدم، حضرت آقا شما که سید هستید چرا عمامه سفید بر سر گذاشته اید که ایشان پاسخ دادند: «استحباب در این است که انسان همیشه یک دستار سفیدی بر سر داشته باشد و من چون سید هستم هرگاه بیرون و مسجد می روم با عمامه مشکی می روم ولی بمحض این که به خانه می آیم عمامه ام را عوض می کنم و عمامه سفید را بر سر می گذارم» این ماجرا نمونه ای از رعایت مستحبات توسط این عالم مهذب بود و از مراتب زهد و قناعت ایشان هم حرف های زیادی هست که مطلب به درازا می کشد.
دیدار حضرت آیت الله حاج سیدجواد خامنه ای(ره) که براستی تجسم تقوا و فضیلت بود، برایم بسیار مغتنم و روحبخش بود، دوست داشتم همچنان در محضر ایشان بنشینم و جمال ایشان را زیارت کنم، ولی با نزدیک شدن اذان ظهر و آماده شدن ایشان برای تجدید وضو و نماز از خدمت ایشان مرخص شدم، ولی با خاطره ای دلنشین و شاید نورانیت سفر ما در آن سال، همین فیض ملاقات ایشان بود.

* خاطره ای ماندگار از رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای
اینجا مناسب می دانم به انگیزه فرا رسیدن پانزدهم تیرماه سالروز درگذشت حضرت آیت الله حاج سیدجواد خامنه ای(رض) و گرامیداشت این عالم فرزانه به خاطره زیبایی از زبان رهبر معظم انقلاب اشاره داشته باشیم که روزی در ضمن درس اخلاق در جمع پاسداران در اهمیت احسان به والدین چنین بیان فرمودند:
«بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه ای توفیقاتی داشته ام، وقتی محاسبه می کنم، بنظر می رسد که این توفیقات باید از یک کاری که من برای یکی از والدینم کرده ام، باشد.
مرحوم پدرم در سنین پیری تقریباً بیست و چند سال پیش از فوتش، که مرد 70 ساله ای بود به بیماری آب چشم که چشم انسان را نابینا می کند، مبتلا شد.

بنده آن وقت در قم بودم. تدریجاً در نامه هایی که ایشان برای ما می نوشت، این روشن شد که ایشان چشمش درست نمی بیند من به مشهد آمدم و دیدم که چشم ایشان محتاج دکتر است. مدتی ایشان را به دکتر بردم و بعد برای تحصیل به قم برگشتم، چون من از قبل ساکن قم بودم.
باز ایام تعطیل شد و من مجدداً به مشهد رفتم و کمی به ایشان رسیدگی کردم و باردیگر برای تحصیلات به قم برگشتم اما معالجه پیشرفتی نمی کرد. در سال 1343 بود که من ناچار شدم ایشان را به تهران بیاورم. چون معالجات در مشهد جواب نمی داد، امیدوار بودم که دکترهای تهران، چشم ایشان را خوب خواهند کرد.
به چند دکتر که مراجعه کردیم ما را مایوس کردند، گفتند: هر دو چشم ایشان معیوب شده و قابل معالجه و اصلاح نیست. البته پس از دو، سه سال یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عم هم چشمشان می دید، اما در آن زمان مطلقاً نمی دید و باید دستشان را می گرفتیم و راه می بردیم. پس برای من غصه درست شده بود. اگر پدر را رها می کردم و به قم می آمدم، ایشان مجبور بود گوشه ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود، و این برای من خیلی سخت بود. ایشان با من هم یک انس به خصوصی داشت. با برادرهای دیگر این قدر انس نداشت. با من دکتر می رفت و برایش آسان نبود که با دیگران به دکتر برود.
بنده وقتی نزد ایشان بودم برایشان کتاب می خواندم و با هم بحث علمی می کردیم و بدین جهت با من مأنوس بود. برادرهای دیگر این فرصت را نداشته و یا نمی شد. به هر حال من احساس کردم که اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم. ایشان به یک موجود معطل و از کارافتاده تبدیل می شود و این مسأله برای ایشان خیلی مشکل بود. برای من هم خیلی ناگوار بود. از جانب دیگر اگر می خواستم ایشان را همراهی کنم و از قم دست بردارم، این هم برای من غیرقابل تحمل بود. برای اینکه با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم. اساتیدی که من در آن زمان داشتم، به ویژه برخی از آنها، اصرار داشتند که من از قم نروم. می گفتند اگر تو در قم بمانی ممکنست که برای آینده مفید باشی؛ خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم، بر سر یک دوراهی گیر کرده بودم. این مسأله در اوقاتی بود که ما برای معالجه ایشان به تهران آمده بودیم. روزهای سختی را من درحال تردید گذراندم.
یک روز دیگر خیلی ناراحت بودم و شدیداً درحال تردید و نگرانی و اضطراب به سر می بردم. البته تصمیم من بیشتر بر این بود که ایشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم. اما چون برایم خیلی سخت و ناگوار بود، به سراغ یکی از دوستانم که در همین چهارراه حسن آباد تهران منزلی داشت رفتم، مرد اهل معنا و آدم بامعرفتی بود.
دیدم خیلی دلم تنگ شده، تلفن کردم و گفتم: شما وقت دارید که من پیش شما بیایم؟
گفت: بله، عصر تابستانی بود که من به منزل ایشان رفتم و قضیه را گفتم. گفتم که من خیلی دلم گرفته و ناراحتم و علت ناراحتی من هم همین است وا ز طرفی نمی توانم پدرم را با این چشم نابینا تنها بگذارم، برایم دشوار است. از طرفی هم اگر بنا باشد پدرم را همراهی کنم من دنیا و آخرتم را در قم می بینم و اگر اهل دنیا هم باشم دنیای من در قم است، اگر اهل آخرت هم باشم، آخرت من در قم است، دنیا و آخرت من در قم است. من باید از دنیا و آخرتم بگذرم که با پدرم بروم و در مشهد بمانم. تأمل مختصری کرد و اظهار داشت: شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان، خدا دنیا و آخرت تو را می تواند از قم به مشهد منتقل کند. من تأملی کردم و دیدم عجب حرفی است. انسان می تواند با خدا معامله کند! من تصور می کردم دنیا و آخرت من در قم است: اگر در قم می ماندم، هم به شهر قم علاقه داشتم، هم به حوزه قم علاقه داشتم و هم به آن حجره ای که در قم داشتم، علاقه داشتم. اصلاً از قم دل نمی کندم؛ و تصورم این بود که دنیا و آخرت من در قم است. دیدم این حرف خوبی است و برای خاطر خدا، پدر را به مشهد می بردم و پهلویش می مانم. خدای متعال هم اگر اراده کرد می تواند دنیا و آخرت من را از قم به مشهد بیاورد. تصمیم را گرفتم. دلم باز شد و ناگهان بدین جهت به آن رو شدم؛ یعنی کاملاً راحت شدم، و همان لحظه تصمیم را گرفتم و با حال بشاش و آسودگی به منزل آمدم.
والدین من که دیده بودند که من چند روزی است ناراحتم، تعجب کردند، که من بشاشم، گفتم: بله؛ من تصمیم را گرفتم که به مشهد بیایم. آنها هم اول باورشان نمی شد، از بس این تصمیم را امر بعیدی می دانستند که من از قم دست بکشم.
خلاصه آن که به مشهد رفتم و خدای متعال توفیقات زیادی به ما داد.
به هر حال به دنبال کار و وظیفه خود رفتم، اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از همان برّی است که نسبت به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام. این قضیه را گفتم برای اینکه شما توجه بکنید که مسأله چقدر در پیشگاه پروردگار مهمست.»
لازم به ذکر است که رهبری معظم بعد از مراجعت از قم به مشهد، ضمن رسیدگی و خدمتگزاری به پدر و مادر، به فعالیت علمی خود هم به شدت ادامه دادند و از محضر بزرگانی چون حضرات آیات: سیدمحمدهادی میلانی، شیخ مجتبی قزوینی و شیخ هاشم قزوینی و دیگر بزرگان کسب فیض کردند و بمراتب والای اجتهاد نیز رسیدند و همزمان به کارهای انقلابی و مبارزاتی هم می پرداختند که شرح آنها فرصت جداگانه ای می طلبد.




منبع:

1400/04/16
12:41:07
5.0 / 5
299
تگهای خبر: اسلام , اسلامی , امام , بیماری
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۵ بعلاوه ۳
عطر حرم

atreharam.ir - حقوق مادی و معنوی سایت عطر حرم محفوظ است

عطر حرم

عطر و ادکلن و اسانس