چرا علم و فناوری بر خلاف تصور رایج، خنثی نیستند؟ پشت پرده علم مدرن
عطر حرم: علم تجربی و فناوری هیچ گاه خنثی نیستند، بلکه حاصل شبکه ای درهم تنیده از مبانی استعلایی، تاریخی و الهیاتی اند و در هر معادله طراحی آزمایشگاهی و ابزار تکنولوژیک، ردپای تحول در فهم هستی نهفته است.
فراسوی پیشرفت تقلیدی؛ چرا نوآوری در سطح پارادایم، شرط تولد تمدن نوین علمی است؟
یادداشت مهمان_سعید کریم داداشی، پژوهشگر؛
بیانات مقام معظم رهبری(مدظله العالی) در تاریخ ۴ آبان ۱۴۰۵، ناظر بر این حقیقت است که «خلاقیت و نوآوری» نقطه عطف خیزش علمی به حساب می آید. این امر با میدان دادن به تخیل سازنده، شجاعت علمی در ابداع راه های نرفته و پیشرفت اعتمادبه نفس ملی و فردی تحقق می یابد. با مداقه در این گزاره، می توان دریافت که خلاقیت علمی دارای مراتب گوناگونی است؛ امری که واکاوی آن در بستر تاریخ علم نشان میدهد یکی از مراتب بنیادین نوآوری، همانا تحول در سطح «پارادایم» یا چارچوب مفهومی کلان است. چنین نگاهی پارادایم علمی را به مثابه افق فکری و پس زمینه متافیزیکی دانش می نگرد و بر این نکته صحه می گذارد که علم تجربی و فناوری، برعکس انگاره پوزیتیویستی، ذاتاً نمی توانند از پیش فرض های متافیزیکی، الهیاتی و ارزشی تهی و خنثی تلقی شوند.
در سنت فلسفی آلمان، پیدایش علم تجربی فقط به معنای گردآوری تدریجی داده ها نیست؛ بلکه مرحله ای مهم در ایجاد خودآگاهی انسان مدرن است. در فلسفه یونان باستان و فلسفه مدرسی قرون وسطی ــ که اندیشه یونانی را با الهیات مسیحی پیوند می داد ــ هستی دارای نظمی عقلانی و غایی دانسته می شد. در این دیدگاه، ذهن انسان بیشتر دریافت کننده و بازتاب دهنده این نظم بود. اما با پیدایش علم مدرن، فهم هستی دگرگون شد به جای آن که نظم طبیعت مستقل از ذهن و دارای غایت فرض شود، طبیعت به شکل مجموعه ای از پدیدارها فهمیده شد که در مقابل فاعل شناسا قرار دارند و از طریق شناخت او صورت بندی می شوند. تاریخ و تحول علم بر این نکته تاکید می کند که تکوین علم تجربی بدون گسست بنیادین ناشی از نهضت پروتستانی مارتین لوتر ناممکن بود. لوتر با ردّ آمیختن فلسفه ارسطو با الهیات مسیحی ــ بخصوص در نظام الهیاتی توماس آکویناس ــ پیوند سنتی میان عقل طبیعی و حقیقت الهی را قطع کرد. در این دیدگاه، عقل بشری بعد از هبوط گرفتار صدمه ای بنیادین شده و دیگر قادر نیست بوسیله استدلال های انتزاعی مابعدالطبیعی به شناخت ذات جهان یا اراده الهی برسد. این بی اعتمادی به توان عقل نظری، این باور را که می توان جهان را قبل از تجربه و با استدلال شناخت، درهم شکست و زمینه را برای روی آوری به تجربه فراهم نمود.
ریشه های این دگرگونی را باید در جریان «نام گرایی» در اواخر قرون وسطی جستجو کرد. با تقدم بخشیدن به «اراده ی مطلق خداوند» بر «حکمت عقلی ثابت»، ساختار جهان دیگر بر مبنای «سنخیت علّی» یعنی تناسب ضروری میان علت و معلول فهمیده نمی شد. جهان دیگر آینه ی قوانین عقل انسان نبود، بلکه پدیده ای سراسر امکانی و آفریده ی اراده ای آزاد به شمار می رفت که می توانست کاملا بشکل دیگری تحقق یابد. از آنجایی که در چنین جهانی هیچ ضرورت قیاسی و ازپیش تعیین شده ای وجود نداشت، عقل ناچار شد از برج عاج مابعدالطبیعه ی نظری پایین بیاید و برای شناخت نحوه ی کارکرد جهان، به تجربه گرایی و استقرا پناه ببرد. پیوند خوردن اراده گرایی الهیاتی با متافیزیک جدید، پیامدی به بار آورد که ماکس وبر آنرا «افسون زدایی از جهان» می نامد. در این نگاه، طبیعت با از دست دادن غایات و قداست باطنی اش، از هرگونه معنای روحانی و ذاتی تهی شد. طبیعت دیگر موجودی زنده و دارای کرامت نبود، بلکه به ماده ای بی جان و کمّی تقلیل یافت؛ یعنی به ابژه ای در مقابل سوژه بدل گشت که تنها کارکردش ایستادن در مقابل انسان و تن دادن به قوانین مکانیکی، روابط علّی جبری و فرمول بندی های ریاضی است.
ایمانوئل کانت در نقد عقل محض، مبانی هستی شناختی این گسست تاریخی را کامل کرد. او نشان داد که ذهن انسان در مقابل اشیای خارجی منفعل نیست، بلکه خود قانون گذار و سازنده ی طبیعت ــ بعنوان مجموعه پدیدارها ــ است. اعتبار فیزیک نیوتنی از آن روست که این علم برآمده از چارچوب های پیشین ذهن مانند زمان و مکان و مقولات فاهمه مانند علیت است. بدین ترتیب، عقل دیگر به دنبال شناخت ذات اشیا نیست؛ بلکه به تعبیر مشهور کانت، مانند قاضی هوشمندی عمل می کند که طبیعت را پای میز محاکمه می کشاند و آنرا وادار می کند تا به پرسش های ازپیش تعیین شده ی عقل پاسخ دهد. در چشم انداز فلسفه ی کانت و ایدئالیسم پساکانتی، روش تجربی فقط تماشای جهان نیست، بلکه نوعی بازجویی قانون مند است. آزمایش علمی عبارت است از تحمیل شرایطی ساختگی بر طبیعت تا پدیدارها وادار شوند روابط منظم خویش را آشکار کنند. به این دلیل، علم تجربی ارزشی خنثی ندارد؛ ارزش بنیادی آن در گرونی پذیری»، «تکرارپذیری» و «کنترل کمّی» جهان است. عقلانیت علمی بر مبنای انطباق متواضعانه با حقیقت شکل نگرفته، بلکه بر تسلط روش شناختی بر پدیدارها استوار شده است.
متفکرانی مانند هانس بلومنبرگ در کتاب مشروعیت عصر مدرن نشان می دهند که مفهوم مدرن پیشرفت و اراده به تسلط بر جهان، در حقیقت شکل دنیوی شده ی الهیات نجات مسیحی است. استقلال دانش و فناوری، پاسخی بود به ناامنی وجودی برخاسته از نام گرایی؛ انسان که از نظام ضروری ارسطویی رانده شده بود، کوشید که با ابزار علم و صنعت، اقتدار و مرکزیت ازدست رفته ی خویش را در جهان بازسازی کند. بدین ترتیب، علم تجربی به تکلیفی تاریخی برای غلبه بر رنج، جبران دستاوردهای هبوط و تثبیت اقتدار انسان در تسخیر منابع گیتی تبدیل شد و پیوندی ناگسستنی با اخلاق کار و منافع طبقاتی عصر جدید پیدا کرد.
ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در مکتب فرانکفورت، این سیر تاریخی را نقد کردند و نشان دادند که عقل مدرن چه طور از عقل غایتمند یا عینی به عقل ابزاری فروکاسته شد. علمی که می خواست با تأکید بر تجربه و ریاضیات، انسان را از ترس های اساطیری آزاد کند، خود به ابزاری برای تسلط تبدیل شد؛ دانشی که حقیقت را به محاسبه پذیری و کار آمدی تقلیل داد. در این چارچوب نظری، علم تجربی و فناوری هیچگاه خنثی نیستند، بلکه حامل منطق سلطه اند؛ منطقی که در آن، مهار طبیعت بیرونی عاقبت به سرکوب طبیعت درونی انسان و استبداد اجتماعی می انجامد. مارتین هایدگر با تعمیق این تطور شناسی نشان داد که فناوری مدرن ابزاری خنثی در دست انسان نیست، بلکه عاقبت و شکل نهائی تاریخ مابعدالطبیعه ی غربی، یعنی فراموشی وجود است. هایدگر جوهر فناوری را «گشتل» به معنای چارچوب بندی یا گماشتگی می نامد؛ روشی از آشکار شدن جهان که در آن همه ی موجودات ــ از زمین و رودخانه گرفته تا اتم و خود انسان ــ بعنوان منبع ذخیره برای مصرف، بهینه سازی و تولید انرژی احضار می شوند. از نظر هایدگر، فیزیک مدرن پیش درآمد تکنولوژی نیست، بلکه خود پاسخی نظری به این فرمان زمانه است که جهان را به منبعی قابل تسخیر بدل می کند.
در کنار خوانش استعلایی و پدیدارشناختی آلمان، سنت های انگلیسی و فرانسوی ابعاد دیگری از عدم بی طرفی علم و فناوری را در پیوند با عمل گرایی سیاسی و نهادینگی قدرت آشکار می سازند. در سنت آنگلوساکسون از فرانسیس بیکن تا تجربه گرایی و فایده باوری، علم تجربی نه کوششی برای تماشای حقیقت، بلکه پروژه ای صریحاً معطوف به حاکمیت بر طبیعت برای بهبود رفاه نوع بشر تعریف شد. در این سنت، فایده و کارآمدی مادی معیار سنجش صدق قرار گرفت و علم با روح سرمایه داری، حقوق مالکیت و استعمار پیوندی ساختاری پیدا کرد. در مقابل، در سنت فرانسوی، برخی جنبه های این بحث را می توان در مراحل مختلف دنبال کرد از مکانیکی فهمیدن طبیعت نزد دکارت، تا تاکید اگوست کنت بر شناخت علمی قوانین و سامان دهی جامعه، و عاقبت تا تحلیل های تاریخی باشلار، کانگیلم و فوکو درباره ی ایجاد دانش، نهادها و مناسبات قدرت. این متفکران دیدگاه واحدی نداشتند؛ پیوند دادن آثارشان به معنای ترسیم یک تطور تاریخی است، نه نسبت دادن نظریه ای مشترک به آنان. بدین ترتیب، چه در افق اصالت فایده ی انگلیسی- آمریکایی و چه در چشم انداز زیست قدرت فرانسوی، علم و فناوری هیچگاه ساحاتی خنثی نبوده اند، بلکه تجسد نهادی و هنجاری اراده به نظم بخشی و حکمرانی بر جهان مادی و انسانی به شمار می روند.
بدین سان، از چشم اندازی جامع، علم تجربی و فناوری حاصل شبکه ای درهم تنیده ی استعلایی، تاریخی و الهیاتی است. این منظومه را نمی توان به فرمول های خنثای جهان شمول یا ابزارهای بی طرف تقلیل داد؛ برای اینکه در هر معادله ی ریاضی، هر طراحی آزمایشگاهی و هر ابزار تکنولوژیک، ردپای تحول در فهم هستی نهفته است. طرد غایات ارسطویی، اراده گرایی نام گرایانه، انضباط پروتستانی، تحمیل مقولات استعلایی فاهمه بر پدیدارها و فروکاستن کیفیات جهان به کمیت مصرف پذیر. ادعای بی طرفی ارزشی، از نظر این سنت ها، فقط ایدئولوژی مشروعیت بخشی برای سوبژکتیویته ای است که خاستگاه های متافیزیکی و اراده اش به سلطه را پنهان می سازد. به این دلیل، آشکار می شود که نوآوری و خلاقیت علمی باید به ساحت پارادایم ها و پژوهش های بنیادین کشیده شود تا بتوانیم بر پایه افق های هستی شناختی و الهیاتی خود، کلان نظریه ها و نظریه های خرد را تولید کنیم؛ امری که با سیر تاریخی علم در جهان هم سازگار است. بنابراین، حوزه های علمیه و دانشگاه ها باید به این مهم توجهی جدی نشان دهند. قلم زدن و اندیشیدن درون پارادایم های حاکم کنونی شاید کشوری پیشرفته به ارمغان آورد، اما هیچگاه نمی تواند سخنی در ساحت تمدنی و مرجعیت علمی پدید آورد؛ چون که چنین رویکردی، نهایت استعدادها و ظرفیتهای خویش را صرف تحکیم پارادایمی دیگر می کند که بنیادهای آن از بیخ وبن با بنیاد های ما متفاوت و گاه اثبات نشده است.
بطور خلاصه این بی اعتمادی به توان عقل نظری، این باور را که می توان جهان را پیش از تجربه و با استدلال شناخت، درهم شکست و زمینه را برای روی آوری به تجربه فراهم نمود. او نشان داد که ذهن انسان در مقابل اشیای خارجی منفعل نیست، بلکه خود قانون گذار و سازنده ی طبیعت ــ به عنوان مجموعه پدیدارها ــ است. ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در مکتب فرانکفورت، این سیر تاریخی را نقد کردند و نشان دادند که عقل مدرن چه طور از عقل غایتمند یا عینی به عقل ابزاری فروکاسته شد.
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان عطرحرم در مورد این مطلب