آلن دو باتن مرگ را معنا بخش زندگی می داند تمرین مردم با افلاطون

آلن دو باتن مرگ را معنا بخش زندگی می داند تمرین مردم با افلاطون
عطر حرم: مرگ، چه بر طبق آموزه های دینی گذر به دنیای دیگر و یا بر طبق اندیشه های دیگر پایان زندگی باشد، بازهم یک اندیشه مشترک را در دل خود دارد و آن اهمیت زندگی است.

خبرگزاری مهر، سرویس دین، حوزه و اندیشه، سیده فاطمه سادات کیایی؛

مرگ، این واقعه مبهم، رازآلود و با این وجود قطعی، پدیده ای که گذشتگان را به کام خود کشانده، نسل های امروز را با پرسش های بی پاسخ مواجه کرده و ما و آیندگان نیز گریزی از مواجهه با آن نخواهنیم داشت در همه دوران ها بخشی از تفکر انسان ها را به خود مشغول کرده است. شاید مرگ از معدود حقیقت هایی باشد که در رابطه با وقوع آن برای همه انسان ها اطمینان داریم، اما در رابطه با آن چه بعد از آن رخ می دهد، همچنان پرسش های بسیاری وجود دارد. چه اتفاقی بعد از مرگ برای انسان رخ می دهد؟ آیا آگاهی انسان با مرگ پایان می یابد یا شکل دیگری از هستی شروع می شود؟ آیا جهان دیگری وجود دارد؟ انسان بعد از مرگ به کجا می رود و آیا زندگی دنیوی معنایی فراتر از همین حیات مادی دارد؟
این پرسش ها از بنیادی ترین پرسش های تاریخ بشر بوده اند. انسان از زمانی که توانسته در رابطه با هستی، خود و آینده بیندیشد، در رابطه با مرگ نیز اندیشیده است. آثار تاریخی، آئین های تدفین، ادیان، اسطوره ها، آثار ادبی و فلسفی و حتی هنرهای تصویری، همگی به شکلی نشان می دهند که مرگ صرفا یک رویداد زیستی نبوده، بلکه همواره مساله ای فرهنگی، فلسفی و معنایی نیز بوده است.
ادیان مختلف هر یک بر مبنای جهان بینی خود پاسخی برای این پرسش ها عرضه کرده اند. در بعضی سنت های دینی، مرگ گذرگاهی از یک مرحله هستی به مرحله ای دیگر است و در بعضی برداشت های فلسفی و مادی گرایانه، مرگ پایان آگاهی و حیات فردی تلقی می شود. در عین حال حتی در جایی که مرگ پایان زندگی دانسته می شود، پرسش در رابطه با آن می تواند بر شیوه زندگی انسان تاثیر بگذارد. به همین دلیل، مساله اصلی تنها محدود به این نیست که بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ بلکه این پرسش هم اهمیت دارد که باور ما در رابطه با مرگ، چطور بر زندگی امروز ما اثر می گذارد؟

هر آن چه از مرگ میبینیم در همین جهان است نه جهان پس از مرگ

مواجهه روزمره انسان با مرگ معمولاً از راه مرگ دیگران اتفاق می افتد. ما مرگ نزدیکان، دوستان، شخصیت های شناخته شده و دیگر انسان ها را مشاهده می نماییم، نبابراین تجربه شخصی و مستقیم بعد از مرگ در اختیار ما نیست. حتی تجربه هایی که با عنوان «تجربه نزدیک به مرگ» شناخته می شوند، مربوط به اشخاصی است که در شرایطی نزدیک به مرگ قرار گرفته اند اما از آن وضعیت بازگشته اند، بدین سبب نمی توان آنها را به صورت قطعی معادل تجربه بعد از مرگ دانست. ازاین رو تمامی تجربه هایی که از مرگ داریم در حقیقت بازهم وابسته به این دنیاست نه دنیای بعد از مرگ.
شاید بنابراین باشد که مرگ در فرهنگ های مختلف چهره های متفاوتی پیدا کرده است. برای یک فرهنگ، مرگ گذر به جهانی دیگر است. برای فرهنگی دیگر، بازگشت به چرخه طبیعت، و برای نگرشی فلسفی، پایان آگاهی فردی. علیرغم این تفاوت ها، تقریبا در همه فرهنگ ها نوعی کوشش برای معنا دادن به مرگ دیده می شود.

برداشت های متفاوت از مرگ و ایجاد جهان بینی انسان

هر انسان می تواند برداشت متفاوتی از مرگ داشته باشد و همین برداشت، بخشی از جهان معنایی او را شکل دهد. آنهایی که مرگ را دروازه ای به سمت جهانی دیگر می دانند، ممکنست زندگی کنونی را مرحله ای موقت و مقدماتی برای حیات آینده تلقی کنند. در مقابل، آنهایی که مرگ را پایان حیات و آگاهی فردی می دانند، ممکنست بر اهمیت همین زندگی و استفاده از فرصت محدود آن تاکید بیشتری داشته باشند.
در هر دو حالت، نکته مهم اینست که تصور انسان از مرگ در رابطه با «چگونگی زندگی کردن» است و جهان بینی او نسبت به زندگی را تغییر دهد و از همین مسیر تجربه ها، انتخاب ها، ارزش ها و اهداف او را تحت الشعاع خود قرار دهد. فردی را تصور کنید که تا پیش از مبتلا شدن به بیماری صعب العلاج نوعی درحال گذران نوعی از زندگی بود اما بمحض شنیدن این خبر که تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست، به سبکی دیگر از زندگی روی می آورد.

ترس از مرگ، ترس از اضطراب

واضح است که مرگ می تواند با احساسات متفاوتی از جانب انسان ها مواجه شود. بعضی از آن می ترسند و اتفاقا این ترس یکی از ترس های بنیادین بشری است چون که ناشناخته بودن، فقدان کنترل و ناتوانی انسان در تجربه آن چه بعد از مرگ رخ می دهد، می تواند مرگ را به موضوعی اضطراب آور تبدیل کند. اما واکنش انسان به این ترس همیشه یکسان نیست. انسان ها در طول تاریخ برای مواجهه با این ترس، نظام های معنایی مختلفی ساخته اند. ادیان، فلسفه ها، آئین ها و حتی آثار هنری را می توان تا حدی تلاش هایی برای فهم و معنا دادن به مرگ دانست. انسان هنگامی که نمی تواند از مرگ جلوگیری نماید، تلاش می کند آنرا بفهمد، برای آن معنایی پیدا کند و جایگاه خویش را در مقابل آن تعریف کند.
در این میان، مفهوم «مرگ آگاهی» اهمیت ویژه ای پیدا می کند. مرگ آگاهی به معنای توجه و آگاهی انسان نسبت به فناپذیری و محدود بودن زندگی است. این آگاهی الزاماً به معنای ترس دائمی از مرگ نیست، بلکه می تواند انسان را به بازاندیشی در رابطه با زندگی و ارزش های آن وادار کند.

مرگ زمانی است که ما دیگر وجود نداریم

در میان فیلسوفان یونان باستان، اپیکور یکی از مشهورترین اندیشمندانی است که در رابطه با ترس از مرگ بحث کرده است. اپیکور فیلسوف یونانی که در دسته فیلسوفان مادی گرا جای می گیرد و در مورد مرگ اعتقاد دارد دلیل اصلی فلاکت انسان ها ترس از مرگ است و برای رهایی از ترس مرگ سه گذاره دارد این که زمانی که تن من بمیرد آگاهی من هم از بین می رود و حسی از نابودی نیست. یکی از معروف ترین استدلال های وی مقابل ترس از مرگ در نامه ای است که به مناسس می نویسد: هنگامی که ما هستیم، مرگ نیست؛ و هنگامی که مرگ هست، ما نیستیم و این یعنی احساسی در رابطه با مرگ نداریم بدین سبب مرگ یک تجربه آگاهانه نیست. همینطور او اعتقاد دارد مرگ مثل پیش از تولد است که از آن تصویر روشنی نداریم و از این راه ابراز می کند همانطور که قبل از تولد از نبودن خود رنج نمی بردیم، بعد از مرگ نیز، تجربه ای از نبودن وجود نخواهد داشت.

افلاطون و «تمرین مردن»

در نقطه ای دیگر از تاریخ فلسفه، افلاطون مرگ را به مساله ای فلسفی مبدل می کند. او از «تمرین مردن» سخن می گوید که مقصود از این تعبیر، صرفا انتظار برای مرگ نیست بلکه نوعی فاصله گرفتن از وابستگی افراطی به امور جسمانی و ناپایدار و توجه به حقیقت و فضیلت است. از این منظر اندیشیدن به مرگ بازبینی در اولویت ها می شود بنابراین در سنت فلسفی افلاطونی مرگ ابزاری برای فلسفیدن و بازاندیشی در معنای زندگی می شود.

مرگ به زندگی معنا می دهد

اما یکی از جذاب ترین تفکرات به مرگ را در دوره معاصر آلن دوباتن، نویسنده و فیلسوف انگلیسی دارد. وی در آثار و گفتارهای خود بارها به رابطه میان مرگ و معنای زندگی پرداخته است. در این نگاه، محدود بودن زندگی یکی از عواملی است که به لحظات آن ارزش می دهد.. او مرگ را یادآور زیستن می داند و اعتقاد دارد مرگ موجب می شود قدردان زمان باشیم و ناپایداری به زندگی معنا می بخشد. او می گوید اگر مرگ وجود نداشت زندگی بی معنا می شد و ما لذت از زندگی را وامدار مرگ هستیم چون که چیزهایی از دست رفتنی برای ما زیباتر هستند.
دوباتن مرگ را عامل زندگی بهتر می داند از این منظر که وقتی می فهمیم عمر ما محدود است، تازه آغاز به زیستن می نماییم. مرگ موجب می شود به لحظه های ساده بیشتر دقت کنیم و قدردان زمان باشیم. این ناپایداری، به زندگی رنگ و معنا می بخشد.
1405/07/03
12:45:32
5.0 / 5
3
تگهای خبر: ادیان , بیماری , دین , سرویس
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان عطرحرم در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۲ بعلاوه ۵
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

عطر حرم